توضیح: این مقاله، در نقد مقاله «تنها حقیقت میتواند ما را نجات دهد» به قلم رحمان بوذری در تاریخ ۸۸/۴/۶ در روزنامه اعتماد ملی منتشر شده است.
«فقط آدمهای سطحیاند که بر مبنای ظواهر داوری نمیکنند. راز جهان در آن چیزی است که آشکار است، نه آنچه به چشم نمیآید.» اسکار وایلد
نقل است که شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی. شب چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمههای شب هلمز بیدار شد و به آسمان نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: «نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی. واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.» هلمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟» واتسون گفت: «از لحاظ معنوی نتیجه میگیرم خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از جنبه ستارهشناسی نتیجه میگیرم زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از نظر فیزیکی نتیجه میگیرم مریخ نزدیک به قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد. «هلمز فکری کرد و گفت: «واتسون! تو چقدر احمقی. نتیجه اول و مهمی که باید میگرفتی این است که چادر ما را دزدیدهاند.» مقاله بیژن عبدالکریمی در روزنامه اعتماد ملی ( دوشنبه ۱ تیرماه) شباهت و بلکه مطابقت عجیبی با استدلالهای واتسون دارد. عبدالکریمی از انتخابات اخیر ریاست جمهوری و وقایع پس از آن، از جنبه اونتولوژیک -که بسیار مورد علاقه اوست- نتیجه گرفته که نزاع اخیر دعوا بر سر لحاف ملاست و آنچه اصیل است «حقیقت» است. از جنبه سوسیولوژیک نتیجه گرفته که پلورالیسم نوشداروی معضلات جاری است. از جنبه فلسفی نتیجه گرفته که سنت و مدرنیته همچنان مساله اصلی همه مناقشات فکری-سیاسی ایران است و همه چیز و همه کس و همه مشکلات همه عالم در همه زمانها و همه مکانها در نهایت به همین ماجرای سنت/مدرنیته ختم می شود. و سرانجام از جنبه اخلاقی نتیجه گرفته که «همه با هم خوب باشیم و دست در دست یکدیگر میهن خویش کنیم آباد». غافل از اینکه نتیجه اول و مهمی که باید می گرفت این بود که چادر –بخوانید هر چه می خواهید بخوانید- ما را دزدیده اند. و این سرنوشت همه آدمهایی است، اغلب اساتید دانشگاه و به اصطلاح قشر فرهیخته، که می خواهند به عمق مسائل پی ببرند و از سطحی دیدن امور پرهیز کنند.
عبدالکریمی که همواره او را به صداقت میشناسم و می شناسیم و هنوز هم، در زمانه فریب و نیرنگ در مقالهای عمیق، جامعه را به عقلانیت و درک عمیق مسائل عمیقالعمق ما فراخوانده. چارهای نیست جز آنکه به رغم تاکید مکرر بر دردمندی و صداقت او، «حقیقت»ی که او نیز بسیار شیفته آن است بر وی عیان شود، چنانکه عنوان مقاله مطول و نیز عمیق خود را نیز به تاسی از استاد بزرگ مارتین هایدگر گذاشته است: «تنها حقیقت میتواند ما را نجات دهد». بر عکس باید اذعان کرد تغییر عبدالکریمی در نقل قول هایدگر به غایت اشتباه است. حالادیگر تنها خداست که میتواند ما را نجات دهد؛ آن هم به میانجی اندیشهای مسیانیک. این یادداشت درصدد بررسیدن و موشکافی علمی و دقیق و عمیق متن وی نیست، بلکه قرار است نشان دهد چگونه ایدئولوژی در قالبهای زیبایی که همه ما میشناسیم خود را پنهان میکند و مهمتر چگونه روشنفکران از مردم عقب میمانند. نوشته عبدالکریمی بر چند پایه کاملا ایدئولوژیک استوار است که صرفا به کلیدواژه های آن اشاره میشود، چرا که متاسفانه نگارنده نه برخوردار از عمق فکری عبدالکریمی است و نه از حوصله عمیق ایشان.
عقلانیت
کل مقاله عریض و طویل عبدالکریمی را میتوان در یک عبارت خلاصه کرد: «بازگشت به عقلانیت». همه تلاش او در جفت و جور کردن و کنار هم گذاشتن فکت و فیگورهای تاریخی از ۲۸ مرداد و مشروطه گرفته تا محمد رضا پهلوی و مسجد گوهرشاد در جست وجوی گفتن یک حرف است. حرفی که به کرات از زبان نمایندگان رسمی در رسانه های رسمی هم شنیده می شود:» تو رو خدا به عقلانیت برگردیم. در آرامش همه چیز حل میشود». عبدالکریمی همه جناحهای فکری و سیاسی را به عقلانیت و تفکر در لایههای زیرین فرا میخواند تا از بحران پیش رو به سلامت عبور کنیم.
بحران
تا دیر نشده همین جا به واژه مورد علاقه گفتار رسمی برسیم: « بحران». در یک منظر کلی همه حافظان وضع موجود در استفاده از این واژه مشترک اند. از دید آنان هر «اتفاق»ی تنها بحرانی است که باید آن را پشت سر گذاشت. بهترین راه پشت سر گذاشتن آن هم همان کلید واژه پیشین است: عقلانیت. عبدالکریمی هم در سراسر مقاله خود از به کار بردن بی حدوحصر این واژه دریغ نمی کند. بحران را باید فهم کرد؛ آن هم از نوع عمیقاش. شناخت از نوع عمیقترش. علل و عوامل آن را دریافت، البته عمیق، و بعد هم سر فرصت در پی راهکار و برون رفت برآمد. از این منظر »وضعیت«ی که در آن بسر می بریم، هر چه که باشد از شهریور ۱۳۲۰ گرفته تا بهمن ۱۳۵۷ تا خرداد ۷۶ تا ۲۲ خرداد ۸۸، منطقی دارد که مقوم آن است و اجازه فراروی از آن را نمیدهد. گرچه ممکن است گهگاه خللی در این وضعیت ایجاد شود، اما این خللها یا بحرانها چندان عمیق نیستند و در سطح میمانند. باید به ریشههای عمیق بازگشت و عمیق فکر کرد و عمیق کتاب نوشت و در دانشگاه عمیق تدریس کرد و عمیق تئوری پرداخت و به طور کلی عمیق بود. سوال ضروری: انقلاب ۵۷ چه نوع بحرانی بود و از منظری عمیق، شاه و سلطنت پهلوی چگونه و با چه عقلانیت و چند درصد عمق از آن گذر کرد
سطح و عمق
رسیدیم به همان دعوای قدیمی. همه آنچه در خیابانها می بیند سطحی است. کف روی آب است که پس از مدتی از بین میرود. آنچه مهم است عبور از سطح به عمق، از خیابان به دانشگاه، از سیاست به تفکر، از ژورنالیسم به فلسفه، از تئولوژی به اونتولوژی و... است. در نتیجه بار دیگر تکرار جمله ابتدایی این نوشته ضروری به نظر می رسد: «فقط آدم های سطحیاند که بر مبنای ظواهر داوری نمی کنند. راز جهان در آن چیزی است که آشکار است، نه آنچه به چشم نمی آید.» بر کسی پوشیده نیست که حفظ دیالکتیک سطح/ عمق لازمه هر کنش/ تفکر سیاسی است اما کارکرد این واژه در شرایط کنونی به خوبی نشاندهنده بار معنایی آن است. به این جملات دقت کنید تا بسامد واژههایی همچون سطح، عمق، حقیقت، واقعیت، بحران و امثال آن را درک کنید: «یک راه وجود دارد و آن اینکه پدیده ها را صرفا در سطح ندیده بکوشیم به لایههای عمیقتر و اصیلتری از واقعیت دسترسی یابیم. بحران کنونی را صرفا در سطح ظاهری و رسانهای فهمیدن به معنای عدم درک عمیق و حقیقی مساله و ریشههای عمیق آن است... در تبیین علل و عوامل ظهور بحران روشی واحد به چشم میخورد، روشی که می توان آن را «تقلیل گرایی» نامید و مراد از آن فروکاستن واقعیت پیچیده و ذوابعاد به برخی امور سطحی و بسیط است... ما باید کفهای مناقشات به ظاهر سیاسی و ایدئولوژیک را کنار گذاشته حقیقت وجود تاریخی جامعه خویش را به درستی ببینیم»
باز هم سنت و مدرنیته
پشت و پشتوانه تئوریک مقاله عبدالکریمی هنوز هم دوپارگی سنت/مدرنیته و پیامدهای ناشی از آن است. او، چنان که در مورد هر مسالهای، این بار هم سراغ همان استدلال مرسوم خویش رفته و جدال سنت و مدرنیته را ام المسائل تفکر ایرانی میداند؛ جامعه ما از مدتها پیش دوپاره شده، یک سو عقلانیت مدرن و همه نظامات فکری ناشی از آن، دیگر سو جامعه سنتی و باورهای آن. بنابراین هر اتفاقی در ایران بیفتد یک سر آن بازمی گردد به همین نزاع. حالادیگر باید اذعان کرد که اینگونه ریشهیابی اصیل و عمیق مدتهاست تنه به تنه تئوری دایی جان ناپلئونی می زند که «کار، کار انگلیسی هاست». عبدالکریمی و آنها که همچون او می اندیشند نیز تحت هر شرایط و با هر عنوانی معتقدند:«کار کار شکاف سنت/مدرنیته است». عجب! یک تذکر غیر ضروری اما مهم: آنچه عبدالکریمی ما را بدان فرا میخواند نه گذر از تئولوژی به اونتولوژی بلکه گذر از تئولوژی به اونتوتئولوژی است. آنسان که دو هفته اخیر به ما نشان داد، اتفاقا هنوز هم میتوان بر سویههای رهاییبخش تئولوژی تاکید کرد، انگشت نهاد و پتانسیلهای آن را آشکار ساخت.
موخره
بیشک عبدالکریمی قصد خیر دارد و میخواهد همه در جامعهای آزاد و عاری از سرکوب و ستم زندگی کنند، اما شرمنده، آدمها بر مبنای گفتهها و نوشتههایشان ارزیابی می شوند نه بر اساس نیات. راقم این سطور هم چارهای ندارد جز آنکه، به رغم آگاهی از موضع شخصی عبدالکریمی، بر مبنای «واقعیت» قضاوت کند نه «حقیقت».
مقالههای مرتبط:
تنها حقیقت میتواند ما را نجات دهد
نگاهی عمیقتر به امری امکانناپذیر