رهبری تمدنی و نه رهبری سیاسی (پاسخ به عبدالکریم سروش) (ادامه)
2. دلايل ارائه شده براي اثبات ادعاي دوم مبني بر اينكه
«داوري صلاحيت راهنمايي رسالههاي دانشجويي يا حتي نوشتن كتاب را نداشته
است»: به نظر ميرسد همة ادّله جنابعالي در اين خصوص با توجه به مرقومه
اخيرتان را بتوان تحت چند دليل تلخيص كرد: 1. 2. دليل اول: فرمودهايد:
«ناگهان خبردار شدیم، رسالهای در گروه فلسفه، تحت راهنمایی دکتر رضا داوری
و دکتر احمد احمدی تهیه شده و نمره قبولی گرفته که موضوعش نقد منطق جدید
است. خواندن رساله چیزی جز بهت و تأسف بهبار نیاورد. ... راهنمایان که نه
مقدمات منطق جدید میدانستند و نه پوپر را خوانده بودند، از فرط شهوت وغضب،
مهر تصویب بر رسالهای زدند که ننگ تاریخ فلسفه در ایران و دانشگاه تهران
است». بحث: آقاي دكتر سروش! من نه اين رساله را ديدهام و نه خواهانم در
برابر اين نقد شما از كسي دفاع كنم؛ و يقين دارم چه در خصوص اين رساله خاص
حق با شما باشد و چه نباشد، رسالههاي دانشگاهي بسيار زيادي را ميتوان
يافت كه نه فقط ننگ تاريخ فلسفه بلكه ننگ تاريخ رشتههاي ديگري چون حقوق،
جامعهشناسي، علوم سياسي، كتابداري، علوم قرآني و حديث، و ... چه بسا
رشتههاي تحصيلي فني و مهندسي و پزشكي و ... هم در ايران و هم در بسياري از
جوامع ديگر شبيه جامعة ما، همچون پاكستان، هند، افغانستان، تاجيكستان،
كشورهاي آفريقايي و آمريكاي لاتين و ... باشند. دليل آن نيز روشن است.
نهادهايي چون دانشگاه در جوامعي چون جوامع ما درست مثل بسيار ديگري از
نهادهاي ما، همچون ژورناليسم، پارلمان، انتخابات، رياست جمهوري و ...
نهادهايي شبهمدرن، يعني تقليدي از نهادهاي مدرن و فاقد همان سنت، ريشههاي
تاريخي و اصالتي هستند كه در جوامع مدرن ديده ميشوند. امروز در سرتاسر
كشور، ما با يك انحطاط گسترده و فراگير در همه جا از جمله در دانشگاهها
روبروييم. خود بنده در تمام عمرم آرزويي چون شغل شريف معلمي نداشتم و همه
زندگيام را صرف تحقق اين آرزو كردم، اما امروز متأسفانه ديگر به معلم و
استاد دانشگاه بودن خودم بههيچوجه افتخار نميكنم، چرا كه احساس ميكنم
عمر نازنين، يعني يگانه سرمايه حقيقي خود، را مثل بسيار ديگري، در اين
بازي احمقانه صدور مدرك در حال خسران و از كف دادنم. بههيچوجه نميخواهم
در پس نوعي ساختارگرايي، ارزشهاي اخلاقي و اصالتهاي فردي و شخصيتي را
قرباني سازم و خوب ميدانم هستند بسياري كه در همين شرايط ميكوشند تا
حتيالمقدور مدافع ارزشهاي علمي و آكادميك باشند، اما بايد توجه داشت كه
اين گروه بسيار بسيار اندكند و از سوي ديگر تلاشهاي آنان دستاوردهاي بسيار
اندكي به همراه دارد. همه سخنم در اين است كه به قول ميردادماد «صورتي در
زير دارد آنچه در بالاستي»، و آنچه هستة مركزي و صورت زيرين اين گونه امور
است نه روحيههاي فردي و تخلق يا عدم تخلق اشخاص بلكه همان نحوة هستي
اجتماعي و تاريخي ماست كه كمتر مورد توجه و تأمل روشنفكران، دانشگاهيان و
مديران جامعه قرار ميگيرد. 2. 2. دليل دوم: فرمودهايد: «صاحب این قلم
البته بسیار مشتاق است که تا دیر نشده آقای داوری دستی به قلم ببرند و با
استناد روشن به نوشتههای هیدگر و گادامر، گره هرمنوتیک را بگشایند، و ...
دهان "مغرضان" را ببندند تا ایشان را ژورنالیست فلسفی نخوانند. تاکنون، هر
چه در باب هیدگر و گادامر نوشته شده، بیرون از دانشگاه تهران بوده است.
آقای داوری که پنجاه سال است نان هیدگر را میخورند (و کذا استاد مرحومش)
نیم سطر از آثار هیدگر را ترجمه نکردهاند. یک پاراگراف از اصل کتابهای او
را در کلاس برای شاگردان نخواندهاند و معنی نکردهاند. ... هر چه
گفتهاند سخنان ناقص و مبهمی بوده است منسوب به هیدگر. و البته نه آن استاد
مرحوم، آلمانی را به درستی میدانست و نه شاگردش که او هم آلمانی و
انگلیسی نمیداند، و به همین سبب در خواندن آثار اصلی پوپر دستش بسته است و
البته تیغ قلم و زبانش گشاده». «نویسنده کتاب، چنان از رورتی و گادامر و
کواین و دریدا و فوکو و کوهن و فایرابند و لاکاتوش نام میبرد و آنها را
به رژه وامیدارد، که گویی بیستسال است با آنها چای خورده و قلیان کشیده
است! این فضلفروشی، ضعف دیگری است برای آن که ضعفهای اصلی را بپوشاند.»
بحث: به نظر نميرسد از اين كه كسي همچون دكتر داوري كتابي در خصوص هايدگر و
گادامر و دريدا، رورتي، و ... ننوشته است، بتوان نتيجه گرفت كه ايشان
فاقد هر گونه ارزش فكري، علمي و دانشگاهي است. مگر ارزش شخصيتهايي چون
سيدجمالالدين اسدآبادي، محمد عبده، اقبال لاهوري، آلاحمد، شريعتي،
بازرگان، عمر اوزگان، فرانتس فانون، کواکبی، گاندی، نیرره، امه سزر، فانون،
چهگوارا، عمر مولود و ... در جوامعي مثل جامعة ما به خاطر ترجمهها يا
نوشتههاي منقح و دقيقي است كه در يك حوزه تخصصي و آكادميك به وجود
آوردهاند؟ مگر ارزشهاي شخص خود شما به خاطر آثار اصيلي ااست كه در حوزة
كانتشناسي و معرفتشناسي و فلسفههاي تحليلي خلق كردهايد؟ مگر امروز در
دانشگاههاي غربي و غيرغربي شما را به جهت تدريس فلسفههاي آناليتيك، فلسفة
علم، فلسفة احتمالات، فلسفه فيزيك كوانتوم يا ... دعوت كردهاند؟ آيا
ارزش شما براي جامعة ما به خاطر همان سحنرانيهاي عمومي مثل «روشنفكري و
دينداري»، «صراطهاي مستقيم» و ...، يعني تلاشهايتان براي ايجاد
روشنگريهايتان در تفكر و تاريخ معاصر ما نبوده است؟ آيا همة اين آثار حجيم
و با ارزش شما، منطبق با ارزشها و استانداردهاي علمي، فيلولوژيك و
آكادميك دانشگاههاي بزرگ جهان است؟ فرموديدهايد دكتر
داوري نيز همچون استاد مرحومش انگليسي و آلماني نميداند. در خصوص ميزان
آشنايي فرديد با زبانهاي فرانسه، آلماني، عربي، لاتين و يوناني شاگردانش
قضاوت كنند. اما از اين كه دكتر داوري انگليسي و آلماني نميداند
نميتوانيم نتيجه بگيريم كه وي هيچ زبان خارجي، مثل زبان فرانسه، نميداند.
همچنين حتي اگر وي هيچ زبان خارجي نيز نداند، نشان نميدهد كه وي اهل تفكر
نيست. در اينجا نيز همان مغالطه فيلولوژيك خود را نمايان ميسازد كه ديگر
به تكرار آن نميپردازم. همچنين به شيوه تدريس و روش كلاسداري دكتر داوري
منتقديد. فكر ميكنم بسياري از دانشجويان ايشان، از جمله خودشان با شما در
اين انتقاد موافق باشند، با اين وصف در كلاسهاي بد ايشان چيزي وجود داشت
كه در كلاسهاي به ندرت خوب برخي ديگر اصلا وجود نداشت. در كلاسهاي ايشان،
بسته به كشش، كوشش و پرسشهاي دانشجو، گاه عبارتي را در پاسخ به پرسشي
ميشنيديد كه تفكربرانگيز و افقگشا بود. حتي اگر چنين نيز نبود، باز هم
نميتوان نتيجه گرفت كه در آثار نوشتاري ايشان چيزي براي تأمل و تفكر وجود
ندارد و ايشان دستاوردي براي جامعه به همراه نداشته است. همچنين
فرمودهايد: «داوری که در آرزوی نامی و نوایی بود، پا به میدان نهاد، ابتدا
مقالهای در کیهان فرهنگی نوشت، و پرده از روی "نفسانیّت" غرب برداشت و
ذات فاسد و مستکبر و زوال محتوم آن را به "برهان" معلوم کرد. اما تحسینی
نشنید»، و به همين دلايل، شما ايشان را لايق مقام استادي و راهنمايي رساله و
تأليف كتاب نميدانيد چرا كه به اعتقاد جنابعالي از يكسو ايشان در آرزوي
نام و نوا حرمت قلم و بحث را نگاه نداشته و بر اساس شهرتطلبي و نواجويي
وارد مجادله شده است، و از سوي ديگر «فهم غرب» به منزلة «نفسانيت» بهخوبي
بيبضاعتي علمي ايشان را هويدا ميسازد. اما خود شما بهخوبي مستحضر هستيد
كه هيچ بنيبشري قدرت نيتخواني و پي بردن به اغراض و مقاصد آدميان را
ندارد و اين تنها خداوند است كه به ذات صدور آگاه است. حتي اگر ما از يك
چنين قدرت و علمي نيز برخوردار باشيم، آيا طرح آن به مواجههاي غيرمعرفتي
با معرفت و برخوردي غير نظري با نظر نميانجامد كه خود از سنگهاي زيرين هر
گونه استبدادي است؟ آيا، همانگونه كه خود به ما آموختهايد، اين نوع
نيتخوانيها و مواجهة غيرمعرفتي با معرفت شمير دولبهاي نيست كه با هر
ضربهاي به رقيب، ضربهاي نيز به خودمان وارد ميشود (چنانچه شاهد بوديم كه
يكي از نقادان شما در پاسخ به همين مرقومة اخيرتان، اغراض و انگيزههاي
جنابعالي را متقابلاً به چالش گرفت)؟ اما در خصوص اينكه «غرب» چيزي جز
«نفسانيت» نيست، اولاً، تعبير «نفسانيت» كه باري ارزشي و اخلاقي در فرهنگ
ما دارد، ترجمة بسيار نادرستي از اصطلاح «سوبژكتيويسم» (Subjectivism) بوده
استــ لذا به حق و كاملاً قابل نقد استــ، ثانياً اين رأي اصالتاً نه از
آن مرحوم فرديد يا دكتر داوري، بلكه متعلق به مارتين هايدگر بوده است كه
تاريخ متافيزيك را تاريخ بسط سوبژكتيويسم ميداند. پس، بر اساس استدلال شما
بايد اين نتيجه را بگيريم كه هايدگر فاقد صلاحيت نظري، علمي و آكادميك
بوده است. اما به نظر نميرسد اين نتيجهگيري هيچ نسبتي با حقيقت يا
واقعيت تاريخي داشته باشد. من فكر ميكنم زمان آن رسيده است كه ما ياد
بگيريم بزرگي بزرگان را به رسميت بشناسيم، هر چند كه با آنان همدل و موافق
نباشيمــ آنچنانكه فرضاً من بههيچوجه با فرگه يا ويتگنشتاين همدل و
همراه نيستم اما در اين كه آنان افرادي بزرگ و تأثيرگذار بودهاند، هيچ
ترديدي ندارمــ و تصور ميكنم همين «عدم رعايت مراتبها و
منزلتناشناسيها»ــ كه خود جنابعالي همواره بر آن تأكيد كرده و بنده حتي
تعبير آن را مديون شما هستمــ يكي از نشانههاي بزرگ انحطاط در تفكر و
فرهنگ است. همچنين در تعريض به دكتر داوري فرمودهايد: «فردیدیان بر این
گماناند که با ظهور دکارت، سوبژکتیویته (نفسانیت، در ترجمه ناقص داوری) در
رسید و آدمی جهان را در آیینه خویش دید. کانت آن را تکمیل کرد و از آن پس
عالم دیگری قائم شد، و آدم دیگری قد راست کرد و علمی و فلسفهای و تکنیکی و
سیاستی دیگر پدید آمد و شد آن چه شد، تا کار به این غایت رسید و "غرب"
تحقق واپسین یافت. ... گیرم که کانت آمد و بساط فلسفه خود را پهن کرد و
گفت: تا بدانی کآسمانهای سمیّ هست عکس مدرکات آدمی و زمان و مکان و علت و
معلول را همه سوبژکتیو و صور پیشینی شهود و مقولات فاهمه دانست. آیا با این
حرف کانت، عالم تازهای قائم میشود؟ مگر چند نفر در غرب عالَم (شرق عالَم
به کنار)، کانت را خواندهاند و فهمیدهاند و باور کردهاند؟ یا دکارت و
هگل و نیچه را؟ چه معنا دارد که بگوییم عالم و آدم کانتی و دکارتی شدهاند؟
این سخن در باب ادیان محتملاً درست است که بگوییم پس از پیامبر اسلام،
مردم بسیاری مسلمان شدند، اما پس از کانت و هگل چه میتوان گفت؟ از این
مهمتر، اگر کانت درست میگفت (که خودش بر این باور بود) آن را فقط برای پس
از خود نمیگفت. او نمیگفت از این پس آدمیان زمان و مکان و... را
سوبژکتیو خواهند دانست. او میگفت دستگاه ادراکی بشر همیشه این طور کار
میکرده، چه قدیم و چه جدید. مقتضای فلسفه کانت این است که ذهن افلاطون و
ارسطو هم همان طور کار میکرده که کانت گفته است. و لذا بشر از نظر کانت،
همیشه کانتی بوده است. دیگر چه معنا دارد که بگوییم با ظهور کانت، عالم و
آدم دیگری ظهور کرد و دوره پیشین سپری شد و دوره جدیدی در تاریخ آغاز
گردید؟ فروافتادن سیبی که جاذبه زمین را به نیوتون نشان داد، معنایش این
نبود که از آن پس سیبها را جاذبه فرود میآورد، بل معنایش آن بود که از آن
پیش هم، سیبها اسیر دست جاذبه بودهاند. کشف جاذبه نصیب نیوتون شد، نه
خلق آن». اگر استاد بزرگوارم اين جسارت را بر من ببخشايند، بايد يادآور شوم
كه ايشان در اينجا نيزــ به دليل سيطره چارچوبهاي دكارتيـكانتي و
تفكر غيرتاريخيــ درك درستي از بحث و نيز سرشت تفكر بشري ندارند، و اين
خود نيز از زمرة همان اشتباهات غيرقابل اغماض است. حقيقت امر اين است كه ما
بايد ميان دو معنا از «جهان يا عالَم» (The World) تمايز قائل شويم: الف.
عالَم به منزلة امري وجودشناختي (Ontological) كه مستقل از انسان است و
تاريخ پيداش آن ميليونها يا شايد هم ميليادرها سال قبل از به وجود آمدن
انسان است و اگر روزي به دليلي، فرضاً انفجار سلاحهاي هستهاي، همة
انسانها نيز از بين روند و هيچ ذهن انساني در جهان وجود نداشته باشد، باز
هم اين جهان مستقل از انسانها وجود دارد. ب. عالَم به منزلة امري انساني
يا اگزيستانسيل (Existential)، يعني عالم آنگونه كه براي انسان و در آگاهي
انسان پديدار ميشود. صرفاً در اين معناي دوم است كه انسان و جهان درهم
تنیده بوده، نه انسان مستقل از عالَم، و نه عالَم مستقل از انسان وجود
دارد. درست است كه جهان به نحو وجودشناختي از آدمي مستقل است، ليكن ايندو
به لحاظ وجودي (اگزيستانسيل)، با يكديگر درهمتنيدهاند و جهان مستقل از
انسان و انسان مستقل از جهان وجود ندارد. اين همان چيزي است كه شوپنهاور با
عنوان اصليترين كتابش، كه طنيني كاملاً كانتي دارد، ميخواهد بيان كند:
«جهان به منزلة تصور»؛ و اين عنوان تكرار همان بصيرت بنيادين كانت است كه
جهان ما همواره جهان پديداري است. جهان، يگانه و بسيار بيكران و عظيم است، و
با اين وصف، وجود آن به تار مويي وابسته است و اين همان آگاهي هر بارهاي
است كه جهان در آن واقع شده و به صورت جهاني انساني پديدار ميشود. صرفاً
جهان يا عالم در همين معناي دوم و اگزيستانسيل است كه ما بر اساس آن از
عوالم گوناگون فردي و تاريخي سخن ميگوييم و فرضاً از عالم سياست، عالم
فرهنگ، عالم عشق، عالم بازار، عالم هنر يا عالم دورة يونان متقدم، عالم
يونان دورة متأخر، عالم قرون وسطي يا عالم دوره جديد سخن ميگوييم.
بنابراين، سخن در اين نيست كه اگر فرضاً قانون جاذبه نيوتن يا فهم كانت از
ساختار ذهن آدمي درست است، پس هم در دوران جديد و هم در دورانهاي گذشته
صادق بوده و سيبها از درخت بر اساس قانون جاذبه سقوط ميكردهاند و ساختار
ذهن و معرفت بشري نيز در گذشته از همين ساختاري برخوردار بوده است كه كانت
به توصيف آن پرداخته است، پس چه دليلي دارد كه ما از تغيير عالم سخن
بگوييم؟ اين عاميانه كردن بحث است. همة سخن در اين است كه در گذشته
افتادن سيب بر اساس نيروي جاذبه فهم نميشد اما در روزگار ما همين حادثه بر
اساس نيروي جاذبه فهم ميشود. براي مثال، و با كمك گرفتن از مفاهيم و
فلسفة تاريخ اوگوست كنتي، در روزگاراني، در عصر تئولوژيك يا دورة ربّاني،
بشر حوادث طبيعي را بر اساس ارادة خدايان (همچون خداي تولد، خداي زلزله،
خداي باران، و ...) فهم ميكرد، و در روزگاراني، در دورة ظهور متافيزيك و
دورة عقلاني، بشر همان حوادث را بر اساس مفاهيمي عقلي و متافيزيكي (مثل
مفاهيم جوهر، عرض، ذات، علت، معلول، واحد، كثير، ممكن، واجب، و ...) تبيين
ميكرد و فرضاً همان سقوط سيب از درخت را حركت طبيعي شي به سوي حيّز طبيعي
خود تفسير ميكرد و در روزگار جديد همان حوادث را بر اساس مفاهيم علمي (مثل
جرم، شتاب، اتم، مولكول، اربيتال، و ...) و با زبان رياضيات بيان ميكند.
سخن در اين نيست كه جهان اونتولوژيك تغيير كرده است، بلكه سخن در اين است
كه جهان اگزيستانسيل يا عالم در معناي انساني دگرگون شده است. اگر چنين
تحولي در عالميتهاي تاريخي نبود، تاريخ انسان از اساس بيمعنا بود. عالم
يونان با عالم قرون وسطي و هر دو عالم با عالم مدرن متفاوتند و تاريخ يعني
همين تغيير عالميتهاي عالم، بيآنكه اين سخن به اين معنا باشد كه جهان
دگرگون شده است. جهان يكي است اما اين جهان هر بار در آگاهيِ هربارة انسان
تاريخي به شيوهاي خاص پديدار ميشود. همچنين، اين فرمايشات جنابعالي كه
گفتهايد «گیرم که کانت آمد و بساط فلسفه خود را پهن کرد و ... زمان و مکان
و علت و معلول را همه سوبژکتیو و صور پیشینی شهود و مقولات فاهمه دانست.
آیا با این حرف کانت، عالم تازهای قائم میشود؟ مگر چند نفر در غرب عالَم
(شرق عالَم به کنار)، کانت را خواندهاند و فهمیدهاند و باور کردهاند؟ یا
دکارت و هگل و نیچه را؟ چه معنا دارد که بگوییم عالم و آدم کانتی و دکارتی
شدهاند؟»، بههيچوجه مبتني بر فهم صحيحي از فلسفه و سرشت تفكر بشري
نيست. عين همين بدفهمي، دقيقاً توسط شخصيت بزرگ ديگري، يعني شريعتيــ كه
همچون شما يكي از مرادها و معبودهاي من است و به وي نيز همچون شما بسيار
مديونمــ صورت گرفته است. شريعتي، كه درود و رحمت بيپايان خداوند بر او
باد، در كتاب «سيماي محمد»، آنجا كه خواهان است به نقد فلاسفه بپردازد،
ميپرسد: «بهراستي اگر ارسطو نبود، چه ميشد؟» آنگاه پاسخ ميدهد: «هيچي.
تنها تعدادي كتاب از قفسة كتابخانهها كم ميشد». آيا شما با يك چنين پاسخ و
يك چنين دركي از ارسطو و فلسفه موافقيد؟ آيا ارسطو را صرفاً بايد در لاي
كتابها و در دانشگاهها و حوزههاي ارسطوشناسي يافت؟ آيا فكر نميكنيد
ارسطو يكي از بنيانگذاران سنت متافيزيك يوناني است و اين سنت در بسط
تاريخي خودش به ظهور فرهنگ و تمدني جهاني غرب امروز منتهي شده، لذا مقولات
تفكر متافيزيكي (عقلاني) ارسطويي را نه در كتابها بلكه در عالم عقلاني
روزگار ما و در نحوه تفكر و زندگي آدميان بايد جستوجو كرد؟ آيا فكر
نميكنيد ميان اين همه اهميت يافتن قبول شدن در رشتههاي فني و مهندسي و
پزشكي در دانشگاهها و مقبوليت اجتماعي آنان در قياس با رشتههاي ادبيات و
عرفان و فلسفه و معراف اسلامي و ساير رشتههاي علوم انساني، يا اهميت بيشتر
داشتن دكتر يا مهندس بودن و موجودي و درآمد و وسعت خانة يك خواستگار، در
قياس با ميزان ايمان و تقوا و ادب انساني فرد، با پوزيتيويسم اوگوست كنتي
ارتباطي وجود دارد؟ وقتي گفته ميشد سيطره پوزيتيويسم يكي از شاخصههاي
روزگار جديد است، مراد اين نيست كه همه مردم فلسفه و تاريخ فلسفه و
پوزيتيويسم و نئوپوزيتيويسم و ... خواندهاند و با مباحث روششناسي و منطق
علم و اثباتپذيري و ابطالپذيري و تأييدپذيري آشنايند و با متافيزيك
مخالفند، بلكه مراد اين است كه آنان، عموماً آگاهانه يا ناآگاهانهــ و
بيشتر ناآگاهانهــ بر اساس روح اصلي پوزيتيويسم زندگي ميكنند. مادر من،
در مقام يك زن ساده خانهدار، سواد خواندن و نوشتن ندارد و هيچ كتابي جز
قرآن و مفاتيح در طول عمرش به دست نگرفته است و تصور ميكنم حتي تلفظ نام
اوگوست كنت يا كاربرد كلمه «پوزيتيويسم» برايش دشوار باشد، اما هنوز كه
هنوز است مرا به دليل مهندس يا دكتر (يعني پزشك) نشدن نميبخشايد و معتقد
است كه من، در مقام فرزند ارشد خانواده، تمام آرزوهاي او براي آدم حسابي
شدن من، يعني دكتر يا مهندس شدن، را برباد دادهام. آيا اين چيزي جز
پوزيتيويسم است؟ نيهيليسم يا «مرگ خدا» صرف يك اصطلاح يا تعبير نيست كه از
زبان نيچه بيان شده است يا فلسفهاي نيست كه مردم آن را در كتابها
بخوانند، بلكه رويدادي است كه در جان اغلب آدميان روزگار ما متحقق شده است.
مراد از نيهيليسم يا «مرگ خدا» اين نيست كه مردم به لحاظ ذهني به وجود خدا
اذعان ندارند يا به كليسا و كنيسه و ... نميروند، بلكه مراد اين است كه
ديگر امر قدسي در ذهن و احساس و انديشه و زبان و هنر و ادبيات و در يك كلمه
در زندگي اكثر قريب به اتقاق آدميان روزگار ما ظهور و تجلي ندارد. پس،
فلسفه و تفكر را نه در كتابها بلكه در زندگي آدميان بايد جستوجو كرد.
نيهيليسم چيزي نبود كه نيچه آن را بافت، بلكه چيزي بود كه آن را در روزگار
ما يافت. بنابراين، گفتن اينكه «مگر چند نفر در غرب عالَم (شرق عالَم به
کنار)، کانت را خواندهاند و فهمیدهاند و باور کردهاند؟ یا دکارت و هگل و
نیچه را؟ چه معنا دارد که بگوییم عالم و آدم کانتی و دکارتی شدهاند؟» طرح
درستي از مسأله تفكر نيست. براي مثال، اصلاً محل بحث اينجا نيست كه چند
نفر مولانا يا حافظ خواندهاند يا ميخوانند. سخن در اين است كه اين دو
شاعر بزرگ از قوامبخشان فرهنگ و خرد قومي ما هستند و همه ما در اين فرهنگ
بار آمدهايم، و حتي اگر سواد خواندن و نوشتن نيز نداشته باشيم و مثنوي
مولانا و ديوان حافظ را نخوانده باشيم، نحوة نگرش آنان از طريق فضاي فرهنگي
اين مرز و بوم، به نحوي آگاهانه يا ناآگاهانه، به نسبتهاي گوناگون وارد
ششهاي فكري و تربيتي يكايك ما شده است. بنابراين، سوبژكتيويسم جديد نيز يك
چنين چيزي است؛ نه اينكه مردم كانت و دكارت ميخوانند بلكه به اين معنا كه
در روزگار ما، عموم انسانها در زندگيشان به تبعيت از فضاي فكري و فرهنگ
حاكم، وراي آگاهي و تصورات ذهنيشان، به همان ترتيبي كه دكارت و كانت با
زبان فلسفي مسأله را صورتبندي ميكنند، با حقيقتي استعلايي، يعني آنچه
فراتر از حوزة آگاهي قرار داشته باشد، به منزلة بنياد جهان، بنياد زندگي و
اخلاق مواجهه ندارند و اساساً يك چنين انسانيــ يعني انسان مدرن، يعني
عموم همان مردمي كه در كوچه و بازار و خيابان ميبينيمشان، درست همچون
تصوير دكارتي و كانتي، انساني فروبسته به حقيقتي استعلايي و متعالي از خود و
متعالي از آگاهي هستند، و اكثر قريب به اتفاق انسانهاي روزگار جديد با
همين فروبستگي به امر استعلايي زندگي ميكنند. 3. دلايل ارائه شده براي
اثبات ادعاي سوم مبني بر اينكه «داوري "مديحهسرا"، "ولايتمدار" و "خادم
فرهنگي قدرت سياسي" در ايران است»: دلايل شما در مورد اين ادعا را نيز ذيل
سه دستة الف. دلايل شخصيتي و اخلاقي ب. دلايل ايدئولوژيك و ج. دلايل سياسي
ميتوان قرار داد. 1. 3. دلايل اول: دلايل اخلاقي و شخصيتي: به اعتقاد
جنابعالي، «سی سال پیش که آقای داوری جدال با پوپر را آغاز کرد ...
دشنامهایی کلان داد و پاداشهایی کلانتر از کلانتران گرفت»، او «میخواست
گذشته تیره خود را بشوید و انقلابیگری و ولایتمداری خود را نزد کلانتران
به اثبات برساند»، «او که از پیشینه بویناک خود بیمناک بود و میدانست که
سر سوزنی افشاگری، خرمن آرزوهایش را خواهد سوخت». «"فیلسوف فرهنگ" ما سخت
خائف است که آوازه بیفرهنگی او در تاریخ رود و بر دوام بماند». در تمام
اين عبارات و عباراتي اينچنيني شما نيتخواني كرده، شخصيت اخلاقي دكتر
داوري را به زير سوال بردهايد. اين گونه نيتخوانيها نه تنها از نظر علمي
ناموجه و غيرقابل اثبات و از نظر اخلاقي نادرست و دور از شأن شما هستند،
به لحاظ نظري نيز مواجههاي غيرمعرفتي با معرفت بوده، كه هم شمشير دولبه
است و هم زمينه را براي تعطيل شدن مواجهة فكري و منطقي با انديشهها و
حاكميت زورمداري يا غوغاسالاري فراهم ميآورد. همچنين، در اين عبارات داوري
را «بيفرهنگ» خواندهايد. سؤال بنده از جنابعالي اين است: اگر واقعاً
داوري بيفرهنگ است، پس چه كسي را در اين ديار ميتوان اهل نظر و با فرهنگ
تلقي كرد؟ آيا تصور ميكنيد اين رأي شما از سوي جامعة علمي و دانشگاهي و
روشنفكري كشور حكمي پذيرفته است؟ من شهادت ميدهم كه اينگونه احكام
غيرواقعبينانة شما خشم بسياري از روشنفكران و اساتيد دانشگاهي، به خصوص در
جامعة فلسفي كشور را برانگيخته است. 2. 3. دلايل دوم: دلايل ايدئولوژيك:
فرمودهايد «انتشار ترجمه کتاب پوپر، جامعه باز و دشمنان آن (۱۳۶۴)، فرصتی
طلایی برای او فراهم آورد تا لیبرالستیزی و ولایتمداری خود را آشکار
کند». اين عبارت بهخوبي ثنويتانديشي ايدئولوژيك حاكم بر ذهن شما را نشان
ميدهد. اين عبارت به خوبي نشان ميدهد از نظر جنابعالي بيش از دو امكان در
برابر ما نيست: يا مدافع ليبراليسم و دمكراسي، در معنا و مفهوم رايج و
پوپري آن، هستيم يا ليبرالستيز، فاشيست و ولايتمدار. بر اساس اين
ثنويتانديشي ايدئولوژيك نميتوان نقاد فلسفه سياسي مدرن به طور كلي و
ليبراليسم بود اما فاشيست و توتاليتر و ولايتمدار نبود. اما كاملاً آشكار
است كه تشكيل يك چنين ثنويتانديشيهاي ايدئولوژيك، به خصوص در ساحت تفكر
فلسفي از اساس بيپايه است. آيا نميتوان با فلسفه سياسي مدرن و ليبراليسم
مخالف بود و در همان حال از تئوكراسي دفاع نكرد؟ آيا يك چنين شيوه يا
شيوههاي تفكري، خارج از ثنويتانديشيــ يا ليبراليسم يا فاشيسمــ منطقاً
غيرممكن است؟ ماكياولي، پدر فلسفه سياسي جديد، كار خود را در حوزة اخلاق و
سياست به كشف قارة جديد آمريكا توسط كريستف كلمب تشبيه كرد، و كاملاً حق
با او بود. اما آيا هر كس كه به طرح اين پرسش بپردازد كه آيا اين سرزمين
جديدي كه فلسفه سياسي مدرن براي ما كشف كرده است، سرزمين مناسبي براي زيست
انساني است، مدافع سيستمهاي سياسي قرون وسطايي و حكومت پادشاهان و اربابان
يا حكومتهاي تئوكراتيك است؟ لذا آيا ميتوان نقد كتاب «جامعة باز و
دشمناش» را به معناي مخالفت با آزادي و آزاديخواهي و بالا بردن «تابلوي
ولايت افلاطوني» و «تاختن بر آزاديخواهان» دانست؟ 3. 3. دلايل سوم: دلايل
سياسي: در اثبات "مديحهسرا"، "ولايتمدار" و "خادم فرهنگي قدرت سياسي"
بودن دكتر داوري فرمودهايد «سی سال پیش که آقای داوری جدال با پوپر را
آغاز کرد ... همه فهمیدند که ... فقط خیالات سیاسی در سر داشت» (نيتخواني و
برخورد غيرمعرفتي با معرفت) و نيز اظهار داشتهايد كه داوري به پوپر
«دشنامهایی کلان داد و پاداشهایی کلانتر از کلانتران گرفت». اما سؤال
بنده از جنابعالي اين است كه آيا واقعاً در جامعه و در ساختار قدرت سياسي
ما يك چنين عقلانيت و سانتراليسمي (مركزيتي) وجود دارد كه ميتواند معنا و
مفهوم نقد يك استاد دانشگاه را از يك كتاب فلسفي درك كرده و سريعاً به دليل
جهتگيري سياسي نهفته در نقد، به نگارنده آن، پاداشهاي كلاني دهد؟ آيا
اين به نوعي همان تحليل توطئهاي و داييجان ناپلئونياي نيست كه شما
همواره نقاد آن بودهايد و در مقابل از «نتايج و پيامدهاي ناخواستة،
غيرقابل محاسبه و پيشبينيناپذير بسياري از امور و حوادث» در اين عالم سخن
ميگفتيد؟ آيا ميتوان مسئوليتهاي گوناگون و متعددي را كه يك فرد در طي
بيش از 30 سال از عمر خودش داشته است جملگي به دليل نوشتن يك نقد به كتاب
«جامعة باز و دشمنانش» يا مخالفت با انديشههاي شما دانست؟ فرمودهايد
«داوري ..."فیلسوف" میپرورد و تحویل مجلس شورا و شورای انقلاب میداد».
اما اين سخن شما به هيچ وجه پذيرفته نيست، چرا كه اساساً پيوندي ميان نحوة
انديشة آناني كه مورد نظر شمايند و نحوة تفكر دكتر داوري وجود نداشته است و
نه آنها را كسي به لحاظ نظري از زمرة «اصحاب فرديدية» و شاگردان فكري و
معنوي دكتر داوري برشمرده است و نه خود آنان اساساً يك چنين وجهي براي خويش
قائل بودهاند. اما از همة اينها مهمتر دو نكته در
ارتباط با نقد سياسي شما از دكتر داوري وجود دارد كه ارزش تأمل نظري بيشتري
را دارد. نكتة نخست آنكه شما در آثارتان بارها از «ولايت افلاطوني» سخن
گفته و در اين مرقومة اخيرتان نيز فرمودهايد: «داوري ... البته طیلسان
استادی فلسفه را هم بر دوش داشت و به شاگردان، درس ولایت افلاطونی میداد».
اما بهراستي مرادتان از «ولايت افلاطوني» چيست؟ شما همواره از منظر
روشنفكري و جهانبيني و ارزشهاي متفكران عصر روشنگري و فلسفه سياسي مدرن
«ولايت افلاطوني» را مساوق يا زمينهساز با توتاليتريانيسم، حاكميتهاي
تئوكراتيك و استبدادهاي ديني و كليسايي تلقي كردهايد و نفرت و بيزاري خود
را، به تبع خشم و عضب روشنفكران و متفكران عصر روشنگري و مدافعان آنها، از
جمله پوپر، از اين نظامها بيان داشتهايد، نفرت و خشمي كه دلايل آن كاملاً
روشن و قابل فهم است. اما اين صرفاً بخشي از ماجرا و نه همة آنست. سخن در
اين است كه «قصة مسيح» و «قصة پاپ» يكي نيست، و مسيح و پاپ، هر دو را نبايد
با يك چوب راند. شما يكي از چهرههاي شاخص و برجستة جنبش به اصطلاح
«روشنفكري ديني» هستيد. اين صفت «ديني» در اينجا و در انديشة شما چه معنايي
دارد؟ آيا وصف «ديني» معنايي غير از اين دارد كه در اين جهان «امري
استعلايي و فراتجربي» وجود دارد كه ما «حقيقت»اش ميناميم و تنها اين يگانه
حقيقت استعلايي است كه ميتواند راهبر و مرجع امور ما باشد، يعني بر ما
ولايت داشته باشد؟ اگر شما نيز ميپذيريد كه «اين حقيقت استعلايي اصيلترين
و يگانه مرجعيت تفكر و حيات ماست»، در اين صورت شما نه با افلاطون و نه با
ولايت افلاطوني نزاعي داريد و نه با هايدگر و فرديد و داوري، و نزاع شما
با آنان بر سر امري تهي و حاصل صرف يك سوء تفاهم است. اما اگر با اين اصل
كه «حقيقتي استعلايي در اين جهان هست كه از علم ما پس مينشيند و با اين
وصف جان آدمي و آدميت آدمي بدان بسته است و بياو همه چيز پا در هوا
ميشود، و اين امر يگانه متعلق اصيل تفكر اصيل است و حيات تنها در پرتو
روشناييبخش آن است كه اصالت، معنا و سرشاري مييابد» مخالفيدــ يعني با
همان چيزي كه بسياري چون من از «ولايت افلاطوني» ميفهميم و شما هايدگر را
به خاطر آن و به خاطر مخالفتش با هر گونه تفكر خودبنياد و بشرانگار فاشيستش
ميخوانيدــ آنگاه بايد بپذيريم كه وصف «ديني» براي انديشة شما و براي
«جنبش روشنفكري ديني» بيشتر به يك شوخي با نمك ميماند. استاد بزرگوارم،
جناب دكتر سروش! شما به ديگر استاد بزرگوار اين كشور، دكتر داوري، با خشم و
غضب فراوان انتقاداتي اخلاقي را مطرح كردهايد و فرمودهايد ايشان «با کسب
قوت و قوّت از ولایت، با ده هندوانه در دست، خم به ابرو نمیآورد»،
«رسالههای عدیده دکتری را هم نظارت (بل نظاره)» میكند و «این سعادتها که
میبرد، البته به پاس "ارادت"ی بود که می نمود». بنده لحن خشمگين و
عتابآلود شما را بههيچوجه تأييد نميكنم، اما ميتوانم با سخن حقي كه
جوهرة اينگونه انتقادات شماست، كاملاً همدل و موافق باشم. جوهرة اينگونه
انتقادات شما را با بيان آرامتري چنين ميتوان بازگو كرد كه جامعه،
بهخصوص در روزگار بيبنياد شدن اخلاق و مرگ ارزشهاي اخلاقي، از حكيمان،
متفكران، هنرمندان و اساتيد بزرگ و بالاخص از متفكراني كه داعيهدار تجديد
عهد با سنت تاريخي و جهان اخلاقي آن هستند، حيات اخلاقي بسيار والايي را
چشمانتظار است. لذا پذيرش مسئوليتهاي اجرايي، آن هم در يك چنين ساختار و
شرايط تاريخي، دور از شأن حكيم و جايگاه افراد اهل علم و نظر است كه در
تاريخ و سنت تاريخي ما همواره دور از قدرت و ساختارهاي قدرت و مسئوليتهاي
اجرايي زندگي را به زهد و تقوي و پاكي و ناآلودگي گذراندهاند و دامان به
دنيا و سياست و زشتيها و پلشتيهاي آنها نيالودهاند. ميپذيرم كه حكيمان
ومتفكران، به خصوص از آن جهت كه رفتار و گفتار آنان با سرنوشت حكمت و تفكر
در جامعه پيوند خورده است، در دفاع از ارزشهاي اخلاقي از مسئوليت
سهمگينتري برخوردارند. فراموش نكنيم كه دفاع از ساحت فلسفه و تفكر صرفاً
در حوزه نظر نيست، و متفكران با نحوة زيستشان نيز با مدينه سخن ميگويند.
شما دكتر داوري را متهم كردهايد كه به همراه 306 نفر
نامهاي را به منظور اخراج شما از دانشگاه امضا كردهاند. من در خصوص اين
ادعاي جنابعالي در حد توان محدودم تحقيق كردم، اما هيچكس از افرادي كه
ميتوانستند شاهد اين مدعا باشند و بنده به آنها دسترسي داشتم وجود امضاي
دكتر داوري در پاي آن نامه را تأييد نكردند و جملگي، همچون خود من، اذعان
داشتند كه با شناختي كه از شخصيت اخلاقي دكتر داوري داريم، ايشان نه تنها
اين نامه بلكه كمتر از آن را نيز تأييد نكرده، و اساساً اين نحوه برخورد
با شما را بههيچوجه صحيح نميدانستهاند. بنده، همينجا اعلام ميكنم اگر
چنانچه ايشان همچون نامهاي را امضا يا حتي تأييد لفظي يا ضمني كرده
باشند، درست مثل مورد امضاي اعضاي هئيت علمي گروه فلسفه دانشگاه تربيت
مدرس پاي نامهاي براي اخراج دكتر محسن كديور از دانشگاه، به نحو مطلق
محكوم كرده، بيزاري خود را نسبت به اين گونه اقدامات زبونانه و ضددانشگاهي
ابراز ميكنم. اما، در مقابل، بنده به عنوان يك شاهد،
ميتوانم به ياد آورم كه شما در دهة شصت، در زمان مديريت دكتر داوري بر
گروه فلسفه دانشگاه تهران بود كه براي تدريس درس فلسفة علم و، يك نيمسال
تحصيلي، درس فلسفة تطبيقي دعوت شديد. بنده به عنوان كسي كه حدود سي سال
است افتخار دانشجويي دكتر داوريــ درست مثل خود شماــ را داشتهام
ميتوانم شهادت دهم كه چه در كلاسها و چه در فضاهاي بيرون از دانشگاه هرگز
كلامي اهانتآميز از زبان ايشان در خصوص شما يا هيچكس ديگري نشنيدهام و
نيز شهادت ميدهم، كه يكبار در اوج درگيرهاي قلمي شما در مطبوعات به من و
چند تن ديگر از دانشجويان فرمودند «سروش محقق است، و اگر اين مملكت چهارتا
مثل او داشت، اوضاع خوب ميشد». اما از اين مباحث
شخصيتي، اخلاقي وروانشناختي افراد كه بگذريم، به ادعاي ديگر جنابعالي
بازگرديم كه تأمل دربارة آن براي سرنوشت جامعه و نيز آينده جريان روشنفكري
در ديارمان بسيار حائز اهميت است. شما دكتر داوري را «مديحهسرا»،
«ولايتمدار» و «خادم فرهنگي قدرت سياسي» در ايران ناميدهايد. اما آيا
مخاطب شما حق دارد كه انتظار داشته باشد شما از آثار عديدة منتشرشدة ايشان
پارهاي عبارات را در ساحت بحث و فحص نظري، حكمي و فلسفي نشان دهيد كه به
دفاع از شرايط كنوني يا ساختار سياسي و اجتماعي ما پرداخته باشد؟ گمانم بر
اين است كه همه دانشجويان دكتر داوري ميپذيرند كه داوري هرگز حتي يك جمله
در دفاع از نظامهاي تئوكراتيك و ولايتمدارانه بر زبان نياورده و ننوشته
است. استاد عزيزم، جناب دكتر سروش! خواهانم از شما بپرسم اگر در يك ساختار
سياسي دركي از روند «جهاني شدن» وجود نداشته باشد و اين روند به منزلة يك
«پروژة سياسي و توطئة قدرتهاي بزرگ جهاني» تلقي شود، اما فردي چون دكتر
داوري صراحتاً، ليكن با زباني نرم و متواضعانه، اعلام كند «گمان نميكنم
جهاني شدن محدود در اقتصاد و سياست باشد و سوداگران سياسي و اقتصادي آن را
ساخته و پرداخته باشند»[5]، يا اگر در جامعهاي كه قدرت سياسياش مدعي
مقابله با غرب است و تمام هويتش را از تقابل با غرب و غربستيزياش اخذ
مينمايد، كسي چون دكتر داوري بگويد «جهان كنوني يكسره غرب است و بيرون از
غرب چيزي وجود ندارد و تفاوت و اختلاف در شدت و ضعف و درجات است»[6] يا
بگويد «بيشتر كساني كه از مخالفت با غرب دم ميزنند غرب را در ظاهر
سياسياش ميبينند و مبارزة آنها هم مبارزة سياسي است. غربستيزي را در اين
سالها بيش از حد بزرگ جلوه دادهاند و حال آنكه معلوم نيست كه غربستيزي
چيست و غربستيز كيست»[7] و «اگر راه تيره و مقصد ناپديد باشد كاري جز
سروصدا و در گرد خويش چرخيدن و نزاع و كشمكش و آشوب صورت نميگيرد. اين
ظلمت، ظلمت بيتاريخي است»[8]، و آيا اگر در ساختار سياسياي كه تمام خط
مشيهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگياش مبتني بر تمايزگذاريها و
هويتبخشيهاي دروغين است، كسي چون دكتر داوري بگويد «در عالم كنوني كه نظر
ميكنيم نوعي همساني و مشابهت در نحوة زندگي در سراسر روي زمين
ميبينيم»[9]، و در جامعهاي كه ساختار سياسياش ميكوشد تا مثل كرة شمالي
از كشور جزيرهاي مستقل يا قلعهاي نظامي مستقل از تمام جهان و تاريخ جهاني
بسازد، كسي به ظرافت بگويد «آيا تاكنون چنان كه بعضي نويسندگان سياسي
گفتهاند چيزي به نام تاريخ چيني و ژاپني و روسي و لاتيني و ... وجود دارد؟
براي پاسخ دادن به اين پرسش بايد ملاكي براي موجوديت و حيات يك تاريخ و
فرهنگ ذكر كرد. ... ديگر در جهان تاريخها وجود ندارد، بلكه يك تاريخ وجود
دارد و آن تاريخ توسعة تكنولوژيك است كه در همة مناطق جهان با وجود اختلاف
در سوابق تاريخي و فرهنگي و آداب قومي، صورتي كم و بيش يكسان دارد و اين
صورت كم و بيش يكسان، اختلافهاي ظاهري را برطرف ميسازد يا كمرنگ
ميكند»[10] يا اينكه بگويد «جدايي از زمان تجدد به معني بيعالم شدن و
بيرون افتادن از تاريخ است»[11]، آيا واقعاً چنين كسي را ميتوان
«مديحهسرا»، «ولايتمدار» و «خادم فرهنگي قدرت سياسي» در آن جامعه تلقي
كرد؟ استاد گرانقدرم، جناب دكتر سروش! شما دكتر داوري را مديحهسرا،
ولايتمدار و خادم فرهنگي قدرت سياسي ايران خواندهايد، اما سؤال من اين
است: در جامعهاي كه ساختار سياسياش مدعي تأسيس نظامي اسلامي و متمايز از
نظامهاي ليبرالدمكراسي غربي است، آيا ايشان را كه به نحوي صريح و روشن از
قدرت سياسي در ايران ميپرسد «آيا با نفي دموكراسي ميتوان از تاريخ جهاني
بيرون شد؟»[12]، آنگاه خود به اين پرسش پاسخ ميدهد «دموكراسي كه با نظام
تجدد مناسبت دارد، در اين نظام بهترين صورت حكومت است»[13]، براستي ميتوان
مديحهسرا، ولايتمدار و خادم فرهنگي قدرت سياسي ايران دانست؟
بايد از شما بپرسم در جامعه و تاريخ معاصر ما چه كسي به
جديت، عمق و متانت دكتر داوري سنتگرايي كور و غيرمتفكرانة جريانات مدعي
سنتگرايي را نقد زده است، آنجا كه ميگويد: «سنتها در عالم خود و در
شرايطي كه زمين و هواي خود را دارند مؤثر و كارساز و زمينهپردازند؛ اما
وقتي از عالم خود خارج ميشوند، به چسم خشك ميمانند. ... سنت حرف و
داعيهاي كه لقلة زبان شده باشد، نيست بلكه آميخته با جان است و در فكر و
عمل آشكار ميشود و البته عمل قتل و نهب و ويراني و آشوب را نبايد به سنت
بازگرداند»؟[14] و در جامعهاي كه ميكوشد به همه چيز و همه كس از جمله
ساختار قدرت، وجهي الهي و قدسي ببخشد، آيا اين جملة دكتر داوري را كه «ما
لفظ قدسي و مقدس را به چيزهايي كه به معني دقيق لفظ قدسي نيستند اطلاق
كنيم»[15]، ميتوان نشاني از مديحهسرايي و خوشخدمتي به قدرت سياسي تفسير
كرد؟ سؤال اين است: اگر در جامعه و ساختار سياسياي كه
سادهانديشانه مدعي حدوث انقلابي عظيم در تاريخ بشري و ظهور آغاز تازهاي
در تاريخ معاصر و كل تاريخ بشري است، كسي چون دكتر داوري پيدا شود و با
زباني نرم و آرام و خارج از هياهو اين ادعاهاي خودبنيادانه و سادهانديشانه
را به چالش گرفته، به حاكميت سياسي اظهار دارد «هر بعث و بعثتي مبدأ تحول
روحي و اخلاقي و فرهنگي است و وقتي فرهنگ دگرگون ميشود، سياست، نظام
معاملات و روابط مردمان نيز تغيير ميكند. آيا ممكن است اين سير معكوس شود و
با پديد آمدن يك انقلابِ صرفاً سياسي[16]، دگرگوني در فرهنگ پديد آيد و در
فرهنگ گل تفكر برويد؟»[17] آنگاه خود او با بيان يك عبارت شرطي از سنخ
شرطيهاي ممتنعه، مخالفتش را با ادعاهاي كنوني ساختار سياسي ايران چنين
اعلام داشته، بگويد «اگر بتوانيم در تاريخ يك مورد پيدا كنيم [كه
نميتوانيم پيدا كنيم][18] كه سياست گل شعر و تفكر و فرهنگ در برهوت
رويانده باشد، قاعدة متابعت سياست از فرهنگ سست ميشود»[19]، آنگاه آيا ما
حق داريم وي را خادم يك چنين ساختار سياسياي برشماريم؟ اگر در جامعهاي كه
حاكميت و ساختار سياسياش مدعي بنيانگذاري تمدني جديد و احياي عظمت پيشين
تمدن اسلامي يا تأسيس علوم انساني اسلامي است يا در آن جامعه مسئولين
سياسي واجرايياش مديريت فرهنگي و تدوين سياستهاي فرهنگي را از وظايف خود
دانسته، اصطلاح غلط و مبتذل «فرهنگسازي» مثل نقل و نبات در دهانشان لقلقه
شود، استاد دانشگاهي چون دكتر داوري مخالفت خودش را با اين نحوه تلقيهاي
سطحي با زبان طنز چنين اظهار دارد كه «اكنون در زمان ما طرحهايي به نام
سياست فرهنگي و سياست علمي وجود دارد. ... اصطلاح فرهنگسازي و تمدنسازي
هم اخيراً شايع شده است. اگر فرهنگسازي و تمدنسازي از روي طرح و برنامه
ممكن باشد، [كه البته ممكن نيست، بدين ترتيب،] فرهنگساز اصلي حكومت و دولت
است. پس، [با اين ادعاها] دولت بايد دولت فرهنگ باشد. اينجاست كه شبهة
افلاطوني جاهل جوياي علم با وضوح بيشتر در نظر ميآيد»[20]، آيا يك چنين
استادي را ميتوان خادم فرهنگي قدرت سياسي دانست و او را كه ساختار سياسي
را «جاهل جوياي علم» مينامد، مديحهسراي قدرت تلقي كرد؟ استاد گرانقدرم،
جناب دكتر سروش! شما استاد برجسته روششناسي و فلسفه علم هستيد و خوب
ميدانيد كه چقدر روش علمي و روحيه حقيقتطلبي با روش ابطالپذيري، يعني
جستوجو و توجه به موارد نقض نظريهها و نه صرفاً تأكيد بر مؤيدات و موارد
صدق آنها، ربط وثيق دارد. حال از شما ميپرسم پس چرا شما در آثار دكتر
داوري اين همه موارد نقض نظرية خود مبني بر مديحهسرا، ولايتمدار و خادم
فرهنگي قدرت سياسي بودن ايشان را نديديد و اين مورد را به منزلة مورد نقض
نظريه خود درنيافتيد كه در ساختاري كه مدعي تأسيس حكومت و جامعة ديني و
غيرسكولار است و خود را يگانه حكومت ديني در روزگار ما برميشمارد، ايشان
صراحتاً اظهار داشتهاند كه «اگر سكولاريسم عين افسونزدايي از جهان و
سياست و غفلت از امر قدسي در علم و زندگي و معاملات و مناسبات باشد، همة ما
كموبيش با سكولاريسم و جهان سكولار كنار آمدهايم. توجه كنيد اين امر
اختصاص به جهان جديد و متجدد هم ندارد»[21]، و ايشان همواره با عباراتي
اينچنيني امكان تأسيس جامعه و حكومتي ديني در روزگار سكولار كنوني را از
اساس منتفي دانستهاند؟ ممكن است شما با اين ديدگاهها موافق نباشيد. آن
بحث ديگري است. آنچه در اينجا مهم است اين است كه اين گونه عبارات و اين
گونه تلقيها، به هيچوجه نميتواند اظهارات يك خادم فرهنگي و غلام حلقه به
گوش قدرت سياسي در ايران باشد. دكتر داوري همواره عدم امكان تأسيس جامعه و
حكومتي ديني در روزگار بالذات سكولار و تناقضات دروني مستتر در نظام سياسي
ايران را متذكر شده، و ادعاي تناقضآميز ديني بودن اين نظام را با عباراتي
اينچنيني همواره يادآور شده است: «سكولاريته و سكولاريسم عقيده نيست،
بلكه وجهي از زمان و تاريخ است. در زمان سكولار ميتوان به مناسك و آداب
ديني پايبند بود و عمل كرد. حتي ميتوان در راه خدا جانبازي نمود و به
شهادت رسيد»[22]، اما از هيچ يك از اينها نميتوان نتيجه گرفت كه ساختار
سياسي ما ديني است، چرا كه «سكولاريته و سكولاريسم ... وجهي از زمان و
تاريخ است». دكتر داوري همواره تناقض دروني و بنيادين مستتر در ساختار قدرت
سياسي در ايران را با تشبيه و اشاره به تناقض بزرگ زندگي توماس مور بيان
داشته است، مردي كه جانش را به خاطر اعتقادات دينياش داد و بر اساس
باورهاي فقهياش ازدواج پادشاه انگليس با زنبرادرش را به رسميت نشناخت و
گردنش به واسطه مقاومت در برابر پادشاه انگليس، به خاطر يك باور ديني، به
زير گيوتين رفت، با اين وصف، خود او و انديشههايش در رشد و روند سكولاريسم
در جامعة اروپا نقشي بسزا داشته است: «در صدر تاريخ [جديد] اروپا، توماس
مور، مردي كه مبشر عالم سكولار و آموزگار سكولاريته بود، جان خود را بر سر
اعتقاد به احكام دين و اصرار در رعايت آن گذاشت. از آن زمان تاكنون انديشه و
زبان سكولاريزه شده است.»[23] دكتر داوري خطاب به ساختار قدرت سياسي
ايران، كه داعية تأسيس نظام و جامعهاي ديني را دارد، ميگويد: «ما هنوز
نشاني خانة سكولاريسم را جستجو نكرده و نيافتهايم و چه بسا كه احياناً از
آن تبري و تحاشي هم داشته باشيم و سكولاريسم در وجودمان ساكن و مخفي
باشد.»[24] «در اين نوشته... كوشيدهام در برابر كساني كه با سكولاريسم
مخالفند اين پرسش را قرار دهم كه شما با چه چيزي مخالفيد و چيزي كه با آن
مخالفت ميكنيد كجاست و از كجا آمده است. ... تا وقتي به اين پرسشها
نينديشيم و پاسخي براي آنها پيدا نكنيم، از مخالفت با سكولاريسم نتيجهاي
حاصل نميشود.»[25] دكتر داوري، در برابر ساختار قدرت
سياسي ايران كه داعيهدار گشودن راهي تازه و نجات بشر و بشريت است، بسيار
شجاعانه اظهار ميدارد: «گاهي ... اين توهم در سرشان است كه با كار و كردار
خود بشريت را نجات ميدهند و به اين جهت برايشان مهم نيست كه چه هزينهاي
براي رسيدن به اين مقصد عالي صرف شود. كاش نجات بشر تا اين اندازه سهل و
ساده بود و با تشكيل چندين و چند مجلس و گفتن و نوشتنِ حرفهاي معمولي و
خطابي و ايراد مشتي شعار و ادبيات حاصل ميشد. به نجات بينديشيم اما تا به
فكر نجات تفكر و حقيقت نباشيم، از عهدة نجات هيچ چيز و هيچكس
برنميآييم.»[26] استاد گرانقدرم، جناب دكتر سروش! بيپيرايه بگويم،
همانگونه كه نشان دادم، هيچ ادعاي اساسي از سوي ساختار قدرت سياسي در
ايران طرح نشده است كه در آثار دكتر داوري به نحوي بسيار جدي و عميق مورد
چالش قرار نگرفته باشد. بگذاريد كمي بيپردهتر سخن بگويم. بنده هيچ متفكري
را به نقادي و راديكالي دكتر داوري در ايران معاصر نميشناسم، و اين همان
نكتة بسيار اساسي است كه جامعة ما، دانشگاهيان ما، دانشجويان ما، به خصوص
روشنفكران ما بايد بياموزند. ما بايد بياموزيم كه ميان به اصطلاح «چپ بودن»
و «راديكال، عميق و جدي بودن» تمايزي بسيار اساسي وجود دارد، تمايزي كه از
نگاه بسياري از جمله روشنفكران ما مورد غفلت قرار ميگيرد. ميتوان بسيار
چپ بود و شعارهاي به ظاهر چپ داد اما همچون همة جريانات و عناصر راست و با
همان منطق انديشيد. ميتوان در اپوزيسيون بود و شعارهاي سوپر چپ داد اما
همچون پوزيسيون نحوة هستي اجتماعي و صورت زيرين «آنچه در بالاستي» را هرگز
مورد كمترين تأمل و تفكر قرار نداد و همه مسائل را همچون قدرت سياسي
عقبافتاده صرفاً در سطح سياست و رجزخوانيهاي بيحاصل سياسي ديد. ميتوان
چپ بود و معنا و عمق سخن بهراستي چپ را درنيافت. فرمودهايد طنز تراژیک
روزگار است كه در جمهوری اسلامی فردی چون داوري به ریاست فرهنگستان علوم
جمهوری اسلامی منصوب شده است. من با شما كاملاً موافقم. زيرا چگونه ممكن
است راديكالترين نقاد قدرت سياسي در ايران به مقام رياست فرهنگستان علوم
كشور منصوب شود؟ ناجوانمردانه است كه آن را حمل بر فرصتطلبي سياسي دكتر
داوري بدانيم. اين امر را شايد بتوان بيشتر ناشي از روحيه آرام و
غيرپرخاشگرانه و عدم اتخاذ مواضع چپگرايانه دانست. به هر تقدير، در خصوص
اين پرسش ميتوان انديشيد. شايد اين امر نشان ميدهد كه مواجهه قدرت سياسي
در ايران، درست مثل اغلب روشنفكران، مواجههاي فلسفي و حكمي نيست، بلكه همه
چيز را بر اساس مواضع سياسي مورد قضاوت و ارزيابي قرار ميدهد. اين كه
روشنفكران ما آراي نظريهپردازان جامعه خودشان را درك نميكنند يا بسيار
وارونه درك ميكنند، نشان از انحطاط عميقي ميكند كه در وجود همة ما خانه
كرده است. زمان آن رسيده است كه همه ما، از جمله روشنفكران و اساتيدمان،
دريابيم كه «چپ بودن»، «منتقد بودن» يا «راديكال بودن» امور يا مفاهيمي
احساسي، عاطفي، اخلاقي يا روانشناختي نيستند، بلكه بيش از هر چيز امور و
مفاهيمي حكمي و فلسفياند. مهم نيست كه ما به لحاظ عاطفي، اخلاقي يا
روانشناختي چقدر «چپ» باشيم، مهم اين است كه در تفكر و انديشه و درك امور و
واقعيتها چقدر جدي و راديكال باشيم. همه مبارزان و رهبران ما در حكومت
گذشته به لحاظ عاطفي، اخلاقي و روانشناختي چپ و انقلابي بودند، اما كمتر
دركي حقيقي از هستي اجتماعي ما داشته، به همين دليل در انديشههايشان براي
وضعيت ما هيچ آلترناتيو ساختاري نداشتند. متأسفانه ما ايرانيان حافظه
تاريخي بسيار ضعيفي داشته، تجربيات تاريخي بسيار بزرگ و حتي خونباري چون
انقلاب را زود فراموش ميكنيم. استاد بزرگوارم، جناب دكتر سروش! به اعتقاد
اينجانب، اگر در ساختار قدرت سياسي ايران دركي حكمي و فلسفي از امور وجود
داشت و بر اساس مواضع حكمي و فلسفي با امور برخورد ميشد، شايد جاي دكتر
داوري و شما بايد جابجا ميشد چرا كه به گمان اينجانب، ديدگاههاي نظري و
فلسفيــ و نه سياسي و ايدئولوژيكــ شما در قياس با دكتر داوري، بسيار
نزديكتر و هماهنگتر با جمهوري اسلامي ايران است. در قياس با انديشه
تاريخي دكتر داوري، منطق مستتر در مفاهيم پارادوكسيكال «روشنفكري ديني» و
«تجدد غيرغربي» در انديشه جنابعالي بسيار نزديكتر به منطق مفاهيم
پارادوكسيكال «جمهوري اسلامي»، «دموكراسي ديني» و «علوم انساني اسلامي»، و
درك و تلقي شما از آزادي خودبنياد و بيارتباط دانستن فهم و كنش آدمي يا
مقوله آزادي با تاريخ (كه خود را در نقدهايتان از تفكر تاريخي هگل، هايدگر،
مرحوم فرديد و دكتر داوري مينماياند) بسيار هماهنگ با منطق ظاهراً
انقلابي و ارادهگرايانه (ولونتاريستيك) «ما ميتوانيم» و «مديريت فرهنگي»،
«هدايت و ارشاد فرهنگ» و «سياستگذاري فرهنگي» و «بنيانگذاري تمدن جديد» و
«تأسيس علوم انساني اسلامي» و ... است. 4. دلايل ارائه شده براي اثبات
ادعاي چهارم مبني بر اينكه «داوري فاشيست است»: همة آنچه شما بر فاشيست
بودن دكتر داوري اقامه كردهايد سه سخن بيش نيست: 1. 4. دليل اول:
فرمويدهايد «انتشار ترجمه کتاب پوپر، جامعه باز و دشمنان آن (۱۳۶۴)، فرصتی
طلایی برای او [داوري] فراهم آورد تا لیبرالستیزی و ولایتمداری خود را
آشکار کند و تابلوی ولایت افلاطونی را بالا ببرد»، ««داوری، از پوپر آغاز
کرد و انتقام هیتلر را از او گرفت». «حمله به پوپر، ادامه راه حزب توده
بود، یعنی حمله به آزادی و حقوق بشر و جامعه باز غیراستالینی، ... حملهای
که غایت مطلوب استبدادیان و اقتدارگرایان بود». «وی لیبرالیسم را از موضع
فاشیسم فرو میکوبد. فروکوفتن مستدلّ لیبرالیسم حق هر متفکر است، اما این
بد منطقی است که بگوییم لیبرالیسم بد است، پس فاشیسم خوب است!» «کتاب آقای
داوری، برعکس پوپر، برای مبارزه با دموکراسی است ودفاع از فاشیسم».
بحث: همانگونه كه قبلاً نيز اشاره كردم، و لذا در اينجا
ديگر نياز به توضيح بيشتري نيست، بر ذهن شما يك ثنويت و دوقطبيانديشي
ايدئولوژيك حاكم است. در تمام اين عبارات شما اين ثنويت و دوقطبيانديشي
كاملاً آشكار است. همة استدلال شما اين است داوري پوپر و كتاب «جامعة باز و
دشمنانش» را نقد زده است، پس فاشيست و استاليني است و با اين نقد تابلوي
ولايت افلاطوني را بالا برد. حال سؤال اين است: آيا پيروي از پوپر (و به
طور كلي فلسفه سياسي ليبراليسم) و فاشيسم يا استالينيسم يگانه امكاناتي است
كه در برابر بشر و تفكر قرار دارد؟ آيا نميتوان ناقد پوپر و ليبراليسم
بود ودر همان حال نه تنها مدافع فاشيسم وديكتاتوري نبود بلكه از ناقدان
بسيار جدي و راديكال آن نيز بود؟ البته خوشبختانه خود شما به اين پرسش پاسخ
مثبت دادهايد و فرمودهايد: «فروکوفتن مستدلّ لیبرالیسم حق هر متفکر است،
اما این بد منطقی است که بگوییم لیبرالیسم بد است، پس فاشیسم خوب است!»
حال سؤال اين است: دكتر داوري كجا گفته است «فاشيسم خوب است»؟ بر شماست كه
اين عبارات را در آثار و گفتههاي ايشان نشان دهيد، در غير اين صورت شما
تهمت بزرگي به ايشان و آبرو و حيثيت ايشان زدهايد و در پيشگاه خدواند و
خلق او بايد عذرخواه ايشان باشيد. اين درست مثل اين ميماند كه كسي شما را
صرفاً به جهت نقد ماركسيسم در آثارتان مخالفت عدالت و طبقة محروم و كارگران
و طرفدار فقر و استثمار و بيعدالتي، و نوكر حلقه به گوش سرمايهداري
جهاني قلمداد كند. نگوييد «فاشيسم نتيجه، لازمه و پيامدهاي فكر داوري است»،
چرا كه اولاً ميان اين امر كه «داوري فاشيست است» و گفتن اين كه «فاشيسم
نتيجه، لازمه و پيامد فكر اوست» فاصلة بسيار زيادي وجود دارد. يك چنين
نتايج و پيامدهايي را نه تنها از فكر و انديشه وعمل يكايك ما بلكه حتي از
درون آيات مقدسِ كتب مقدس يا از قدسيترين كلمات و عبارات و اشعار و
انديشهها و حتي از دل عبارات بزرگترين بنيانگذران و مدافعان ليبراليسم
نيز صرفاً با ارائه يك تفسير ميتوان بيرون كشيد. اگر بفرماييد «فاشيسم
نتيجه، لازمه و پيامد فكر داوري است»، آنگاه به شما خواهم گفت پس ادعاي شما
صرف يك تفسير است. اما سؤال اينجاست: آيا اين تفسير يگانه تفسير ممكن از
آرا و انديشههاي ايشان است؟ آيا هيچ تفسير ديگري از متن آثار و انديشههاي
ايشان امكانپذير نيست؟ آيا نويسندة اثر هرمنوتيكي «قبض و بسط تئوريك
شريعت» ميتواند مدعي باشد كه يك متن بيش از يك تفسير ندارد؟ و آيا اين
نحوه درك مونيستي از معناي يك متن خود عين يا بنيان استبداد نظري،
توتاليتريانيسم و فاشيسم نيست؟ همچنين فرمودهايد: «با این همه، کابوس پوپر
دست از سر داوری برنمیداشت. ... گفتن و نوشتن، به او آرامش نمیبخشید.
در طلسم تهلکه شومی افتاده بود، ناآرامی در او موج میزد. اینجا و آنجا، در
مصاحبهها زخمها به پوپر (و سروش) میزد، گرچه با هیاهو از چنبر نقدها
جسته بود». اما خود شما بيش از هر كس مستحضر هستيد كه اين گونه عبارات كه
در مرقومة اخيرتان كم نيستند، بيشتر به انشاءپردازي ميماند تا ارائة يك
استدلال منطقي. 2. 4. دليل دوم: همچنين به منظور فاشيست بودن دكتر داوري
فرمودهايد: «پس از آن [نقد و حمله به اثر پوپر] بود که حاکمان قدرش را
دانستند و درهای نعمت و حشمت را به رویش گشودند، و او با سرعتی که خود گمان
نمیبرد، از نردبان نام و مقام بالا رفت»، «حملهای که غایت مطلوب
استبدادیان و اقتدارگرایان بود و هر واژهاش را چون شربتی شیرین
مینوشیدند. اما چیزی بیش از این هم بود و آن نمایش ولایتمداری بود». «از
آن بدتر اینکه بر فاشیسم، قبای ولایت بپوشانیم و به عوام و روحانیان خام
بفروشیم». بحث: فكر نميكنم ديگر نيازي به نقد و بررسي اين عبارات باشد، و
همانگونه كه قبلاً اشاره شد، برخورد غيرمعرفتي با معرفت، سيطرة
ثنويتانديشي ايدئولوژيك، تحليل توطئهاي و قائل شدن به وجود يك اتاق فكر،
يك عقلانيت متمركز يا ذات و جوهري براي قدرت سياسي قائل شدن از جمله مواردي
هستند كه اين گونه عبارات را سست و بيپايه مينمايانند. همچنين شما بايد
به ما نشان دهيد كه كجا و چگونه دكتر داوري «بر فاشيسم، قباي ولايت پوشانده
و به عوام و روحانيون خام فروختهاند»، به ويژه كه نگارنده عبارات معدودي
از ايشان را نقل كرد كه نشانگر نقدهاي راديكال ايران به ساختار قدرت سياسي
ايران است. 5. دلايل ارائه شده براي اثبات ادعاي پنجم مبني بر اينكه
«نقاديهاي دكتر داوري از پروژة روشنفكري ديني يكي ديگر از خوشخدمتيهاي
ايشان به حكومتگران ايران است»: تصور ميكنم دلايل جنابعالي در خصوص اين
ادعاي اخيرتان را بر اساس مرقومة مورد بحث بتوان تحت 7 دليل زير خلاصه كرد:
1. 5. دليل اول: فرمودهايد «بحثهای مصنوعی که بفرموده در مجلات و صدا
وسیما راه انداختهاند و رگبار آتشی که بر آن [روشنفكري ديني] میبارند همه
گواه آن تهاجم خائفانه و علامت نیرومندی این پدیده مبارک [يعني روشنفكري
ديني] است». بحث: اينكه رسانههاي جمعي در سراسر جهان جملگي متعلق به
قدرتهاي سياسي و اجتماعي و اقتصاديــ و نه روشنفكران ومتفكران و صاحبان
انديشهــ يا لااقل تحت نظارت آنها هستند، و رسانهها به تعبير ويليام
لدر(W. Lather)، نويسندة كتاب «ملت گوسفندان» (The Nation of Sheep)، در
حكم چوب چوپاني براي هدايت گله است و اين كه قدرتها از طريق رسانهها به
تعبير بودريا ميكوشند به توليد حقيقت و واقعيت مجعول يا فراواقعيت
(Hyper-reality) بپردازند، ديگر در روزگار ما اظهر من الشمس است. اما آيا
از اين سخن ميتوان نتيجه گرفت هر كس كه در اين رسانهها و به واسطة آنها
سخني ميگويد بالضروره وابسته به صاحبان اصلي رسانهها و خادم قدرتهاي
سياسي و اجتماعي است؟ آيا اين همان منطقي نيست كه هر كس كه با رسانههاي
خارجي مصاحبهاي كند يا از آن طريق حرف خود را زند، جاسوس يا وابسته به
قدرتهاي خارجي و جهاني است؟ آيا عملاً امكانپذير است كه متفكران و اساتيد
بزرگي چون شما و دكتر داوري صاحب رسانههايي مستقل از كانونهاي قدرت
باشيد؟ آيا اين امكانپذير نيست كه من از طريق رسانههاي خارجي حرفي بزنم
اما جاسوس نباشم يا از طريق رسانههاي داخلي سخن خود را بگويم اما وابسته
به ساختار قدرت سياسي نباشم؟ آيا اساساً با توجه به همان هستي اجتماعي، كه
از نظر هم پوزيسيون و هم اپوزيسيون همواره مورد غفلت واقع شده است، در
جوامعي مثل جامعة ما وجود رسانههاي جمعي مستقل از كانونهاي قدرت سياسي،
اجتماعي و اقتصادي عملاً امكانپذير است؟ آيا امكانپذير نيست كه روشنفكر
يا متفكري از همين رسانههاي جمعي فكستني به نحوي ساختارشكنانه بهره
بردهــ البته هر فرد غيراصيلي از اين هنر و توانايي بهرهمند نيستــ تا
سخن و انديشه خويش را به گوش جامعه رساند؟ آيا مخاطبان همين رسانههاي
جمعيِ وابسته به ساختار قدرت سياسي بخشي از جامعه ما نيستند و نبايد با
آنها نيز ارتباط برقرار كرد؟ آيا نميتوان و نبايد آنچه را كه در حوزههاي
عمومي و شبكههاي اجتماعي گفته ميشود با بيان در سطح رسانههاي رسمي به
آنها مشروعيت و رسميت بخشيد؟ همچنين، در اين استدلال شما
نيز مجدداً همان ثنويتاندشي ايدئولوژيك خود را نمايان ميسازد، يعني يا
شما روشنفكري ديني را ميپذيريد يا خائنانه آن را نقد ميزنيد. اما آيا
امكانپذير نيست كه كسي ناقد جريان روشنفكري ديني باشد بيآنكه قصد خيانتي
يا خوش خدمتي به قدرتي را داشته باشد؟ آيا نقدهاي خود جنابعالي از شريعتي
را بايد آب ريختن به آسياب ارتجاع مذهبي و مخالفان او تلقي كرد؟ و آيا از
اين كه مجلات و صدا و سيما و اساساً قدرت سياسي در ايران خواهان تهاجم و
تضعيف و نابودي جرياني به نام روشنفكري ديني است ميتوان نتيجه گرفت كه اين
جريان به لحاظ فكري و فلسفي و اجتماعي جرياني اصيل و مبارك است؟ 2. 5.
دليل دوم: فرمودهايد: «روشنفکری دینی پادزهر دینداری ماکسیمالیستی است و
تا آن تفسیر و تطبیق ناموجّه از دین در جامعه حضور دارد روشنفکری دینی هم
خریدار خواهد داشت». بحث: خود شما با اين استدلال، به نحوي ضمني
پذيرفتهايد كه روشنفكري ديني واكنشيــ به تعبير خودتان «پادزهر»ــ در
برابر دينداري اكثري و تفسيرهاي ناموجّهاي است كه از دين در جامعة ما وجود
دارد. پس، با اين بيان، روشنفكري ديني پديدهاي اصيل نبوده و صرفاً امري
واكنشي در شرايط اجتماعي كنوني است. شما با اين استدلال ميكوشيد با توجه
به دلايل اجتماعي و جامعهشناختي، و نه دلايل فلسفي و متافيزيكيــ از
پديدة روشنفكري ديني دفاع كنيد، و اين، يعني جانشين ساختن دلايل سياسي و
اجتماعي به جاي دلايل فلسفي و متافيزيكي، كه تعبير و بيان ديگري از مفهوم
سياستزدگي و ايدئولوژيكانديشي (يعني توجه به انديشه به مثابه راهنماي عمل
و كنش سياسي و اجتماعي) است. 3. 5. دليل سوم: «میرسیم به طرح و شرح
مأموریت جدید آقای داوری، که عبارت است از درآویختن با روشنفکری دینی و
تقدیم کردن قربانی تازهای به کلانتران». بحث: در اين استدلال نيز مجدداً
همان دوقطبيانديشي ايدئولوژيك خود را نمايان ميكند: يا با روشنفكري ديني
موافقيد يا با نقد آن آب به آسياب قدرت سياسي ريخته، قرباني تازهاي به
كلانتران تقديم ميكنيد. اما آيا شق ديگري وجود ندارد؟ اشكال كار اينجاست
كه شما تصور ميكنيد هر نقدي از شما و روشنفكري ديني به معناي دفاع از
وضعيت موجود است. آيا نميتوان به دلايل حكمي و فلسفي، و نه سياسي و
ايدئولوژيك، نقاد جريان به اصطلاح روشنفكري ديني بود و در همان حال جريانات
سنتگرا را به دليل تبديل سنت به يك گفتمان قدرت، قداستزدايي از امر
قدسي، تبديل راز به مسأله، تنزل بخشيدن به اسلام به منزلة يك حقيقت
استعلايي به امري سياسي و تجربي، رويكرد ماترياليستيك به اسلام و ايجاد خشم
ونفرت در نسل جوان (درست مثل تجربه كليساي مسيحي در غرب و ايجاد طغيان
ضدكليسايي در عصر روشنگري)، عدم تمييز ميان تاريخ و اسطوره، نشاندن
تاريخسازيهاي سياسي و ايدئولوژيك بهجاي گزارشها و واقعيتهاي تاريخي و
خارج كردن تاريخ به منزلة يك منبع معرفتي از دستان ملت، نشاندن امور تاريخي
به جاي حقيقت فراتاريخي، و نشاندن يك سيستم نظري تئولوژيك و مجموعهاي از
گزارههاي نهادينهشدة تاريخي به جاي ظهور امر قدسي در جان و قلب و انديشه و
احساس و كنش آدميان، تبديل سنت به لقلقة زبان، جانشين ساختن فرهنگ و
ايدئولوژي سياسي به جاي دين، و نشاندن صداهاي زشت و كريه آدميان به جاي
نداي هستي و ... مورد انتقاد قرار داد؟ به اعتقاد من تندي، عمق و گستردگي
انتقادات فردي چون دكتر داوري به سنتگرايان و ساختار قدرت سياسي در قياس
با اظهارات گاه و بيگاهي كه در خصوص روشنفكري ديني داشته است، به هيچوجه
من الوجوه قابل مقايسه نيست. 4. 5. دليل چهارم: فرمويدهايد: «در مصاحبه
اخیر جناب داوری ... نکات تازهای به چشم میخورد. وی بیانصافی نمیکند و
میگوید "من از ابتدا اساس آن (روشنفکری دینی) را مستحکم نمیدیدم. هر چند
که گهگاه از نوشتههای منسوب به روشنفکری دینی چیزهایی آموختهام".» به
اعتقاد شما «کارنامه جناب داوری در باب روشنفکری دینی، خالی از ابهام
نیست. گاه آن را چیزی دانسته است که وجهی و جایی دارد و گاه بر آن یکسره
قلم بطلان کشیده و آن را موجود پوچ و چروک و متناقضی چون "آبغوره فلزی" و
"مثلث هشتضلعی" شمرده است». بحث: پديدارها اموري يكپارچه و فاقد وجوه
متعارض و گاه متناقض نيستند و صرفاً انديشههاي بسته، جزمي، غيرانتقادي و
ايدئولوژيكند كه وصف ذوابعاد، پيچيده و تناقضآميز پديدارها را در نمي
يابند. من ميتوانم معتقد باشم كه «جامعة ما با شريعتي گامهاي بسيار بزرگي
براي گذر از انديشههاي تئولوژيك برميدارد» و در همان حال معتقد باشم كه
«جامعة ما با شريعتي به طور كامل از سيطره انديشههاي تئولوژيك رها نشده،
در انديشههاي وي هنوز ربقههايي از باورهاي تئولوژيك وجود دارد». ميتوانم
معتقد باشم كه «جنبش روشنفكري ديني در ايران به لحاظ سياسي و اجتماعي
واقعيتي انكارناپذير است» و در همان حال معتقد باشم «اين جنبش به لحاظ حكمي
و فلسفي داراي وجوه تنافضآميز كثيري است». من ميتوانم بگويم كه «با دكتر
سروش و با "قبض و بسط تئوريك شريعت" جامعة روشنفكري ما از گفتمانهاي سياسي
و ايدئولوژيك بسيار فاصله گرفته، وارد گفتماني هرمنوتيكي و معرفتشناسانه
ميشود» و در همان حال بيان كنم كه «با دكتر سروش ما وارد گفتمان عميق
فلسفي، يعني گفتماني وجودشناسانه نميشويم». ميتوانم معتقد باشم كه «در
روزگار سيطره حاكميت گفتمانهاي سياسي، تئولوژيك و ايدئولوژيك، مرحوم فرديد
و دكتر داوري پاسدار حريم تفكر حكمي و فلسفي بودهاند» و در عين حال معتقد
باشم كه «در انديشههاي مرحوم فرديد و دكتر داوري (با توجه به آثار
دهههاي گذشتة ايشان) به خصوص در مواجههشان با غرب صبغههايي از مواجهة
ايدئولوژيك، يعني ثنويتسازي شرقـغرب، ديده ميشود». لذا آيا تصور
نميكنيد پذيرشها يا انكارهاي يكسويه و انتظار شنيدن سخناني خالي از ابهام
و خالي از وجوه و اعتبارهاي گوناگون، و «پذيرش يكسره» يا «یکسره قلم بطلان
کشیدن» خود نشانگر سيطرة همان ثنويتانديشي ايدئولوژيك بر ذهن و در
مقابل، اينگونه پرابهام و متعارض سخن گفتن (البته براي مخاطب ناهمدل با
صاحب سخن) حاصل دقت نظر و مواجهة متفكرانه و غيرايدئولوژيك با پديدارها
باشد؟ 5. 5. دليل پنجم: فرمودهايد: «اما گویا فیلسوف ما به این حدّ قانع
نبود. کلاسهای درسش همه به ذمّ و قدح پوپر (و از ورای پوپر، ذمّ و قدح
سروش) آکنده و آلوده شد». «رضا داوری، بار دیگر در صحنه ظاهر شد، پیدا بود
که با آن همه ناسزاگویی چند ساله و چندجانبه خود و همپیمانانش، آتش خشمش
فرو ننشسته و حالا آمده است تا تجدید مطلع کند و بیپردهتر از پیش، سروش
را به تمسخر گیرد». «داوری در نگاشتههای سردش کمتر ذوقورزی میکند. یا
ناسزا میگوید که در این کار چیرهدست است. یا این پا و آن پا میکند و
سخنی را میگوید، سپس نصفش را پس میگیرد». «اما "آبغوره فلزی" از لونی
دیگر است. اوج ذوقورزی اوست. نشان از نهایت بشاشت و سرمستی او دارد. حکایت
از آن میکند که شاعر ما "زمانه عسرت" را پشت سر نهاده و به "زمانه عشرت"
رسیده است و داد شادکامی میدهد. خوشش باد!» بحث: صرف نظر از اينكه برخي از
اين مطالب مثل «کلاسهای درسش همه به ذمّ و قدح پوپر (و از ورای پوپر، ذمّ
و قدح سروش) آکنده و آلوده شد»، از نظر اينجانب، به عنوان كسي كه سالها
در كلاسها و سخنرانيهاي ايشان حضور داشته و آثارشان را مطالعه كرده است،
قابل تأييد نيست، بايد پرسيد، آيا براستي ميتوان اينگونه عبارات را كه در
متن شما اندك نبوده و چيزي جز نوعي انشاءنويسي و عباراتپردازيهاي
احساسي و عاطفي نيستند، به منزلة نوعي استدلال منطقي به منظور اثبات
مديحهسرا و خادم فرهنگي بودن دكتر داوري براي قدرت سياسي ايران تلقي كرد؟
6. 5. دليل ششم: اظهار داشتهايد: «مصاحبهگر در پایان به سیاستزدگی
روشنفکری دینی میرسد و این آفت بزرگ را موجب ضعف و زوال پایانی آن
میشمارد و جناب داوری هم بر این داوری مهر تایید و تصویب مینهد». بحث:
شما در اين عبارت به دكتر داوري به جهت سياستزده دانستن روشنفكري ديني و
آن را آفت اصلي و عامل ضعف و زوال اين پديدار اجتماعي دانستهاند، شديداً
منتقديد، در حالي كه خود با اين عبارت كه «روشنفکری دینی پادزهر دینداری
ماکسیمالیستی است و تا آن تفسیر و تطبیق ناموجّه از دین در جامعه حضور دارد
روشنفکری دینی هم خریدار خواهد داشت»، معترف بودهايد. (براي جلوگيري از
تكرار، به بحث از دليل دومِ ادعاي پنجم رجوع كنيد) 7. 5. دليل هفتم:
فرمودهايد: «حرف من این است که کسانی که در طول عمر خود نه یک روز را به
مبارزه با ستم و استبداد گذراندهاند، نه جرعه رنج و دردی برای خدا وخلق
چشیدهاند، و همواره زیر لحاف عافیت و در بستر رفاه و راحت آرمیدهاند و
ستمها و تجاوزها و آزادیکُشیها را دیدهاند، و لب دوختهاند تا مبادا
دنیا و دینارشان به خطر افتد، چه شایستگی دارند که از سیاستزدگی روشنفکری
دینی دم بزنند؟» «این ساکنان حجرههای تحجّر و تنعّم بهگزاف بر مسند فرهنگ
تکیه زدهاند و تجاوزها، شکنجهها، سوزاندنها، در سردخانه خواباندنها،
پرپر کردن دانشجویان، برهم زدن انجمنها و مجلسها، بستن و شکستن رسانهها و
اعتراف گرفتنها را اصلاً به روی مبارکشان نمیآورند وهیچ یک طاقتشان را
طاق نمیکند و غیرتشان را نمیجنباند (واخیرترینش فاجعه قتل مظلومانه ستار
بهشتی). در این میان فقط روشنفکری دینی است که امّالمصائب است و باید
فروکوفته شود! و آنگاه میخواهند کسی در نیت "خیرشان" شک نکند، و یقین کند
که نَفَس جز به یاد حق نمیکشند و قلم جز به پاس حقیقت نمیزنند». بحث: پيش
از هر چيز با صداي بلند و رسا اظهار ميكنم كه بنده شخصاً براي همة كساني
كه در هر كجاي جغرافيا و در هر لحظه تاريخ از خويش عبور كرده، به حقيقت و
ارزشي فراتر از خويش و منافع خويش انديشيده و ميانديشند و براي همه كساني
كه براي نان مردم از نان خود ميگذرند و براي آزادي ديگران آزادي خويش را
قرباني ميكنند احترام قائلم و معتقدم در فرديت و انديويدوآليسم (اصالت
فرد، در معناي ليبرالياش) هيچگونه معنا و اصالتي وجود ندارد و نيهيليسم و
بيمعنايي ديوار به ديوار انديويدوآليسم منحطي است كه روزگار ما را فرا
گرفته است و دين عافيتجويي و عافيتطلبي و جهانبيني رفاهپرستانة
بورژوايي رايجترين و گستردهترين ايمان زمانة ما شده است تا آنجا كه انسان
و انسانيت به شدت به خطر افتاده است و به تعبير نيچه اخلاق بردگي بر همه
جا سايه افكنده است، و با شما كاملاً همدلم كه چگونه در پس ژستهاي به ظاهر
علمي و آكادميك و بيتفاوت به رنجهاي زمانه چه روحهاي حقير و
خودخواهيها و حقارتهاي عظيم و رفاهطلبيهاي زبونانه نهفته است. با اين
وصف، نميتوان پذيرفت به صرف آنكه كساني تمام عمر خود را به مبارزه با ستم و
استبداد گذراندهاند و دردها، رنجها، تبعيدها، زندانيها و شكنجهها
ديدهاند ضرورتاً در خصوص مسائل عظيم تاريخي، تمدني، فرهنگي، اجتماعي و
سياسي درست ميانديشند. فراموش نكنيم كه «فريادهاي شجاعانه و دردمندانه»
تنها نشانة وجود دردها و رنجها در جامعه و امري ضروري است، با اين وصف،
نسخة درمان دردها نيستند. نميتوان گفت كه فريادهاي دلخراش و جانسوزانه
مادر در مواجهه با فاجعه عظيمي كه براي فرزند دلبندش پيش آمده است، همواره
اصيلتر از سكوت و آرامش پدري است كه به دنبال راهحل ميگرد. همواره هر
سكوتي به معناي سردي و بيمسئوليتي و بيعاطفگي نيست. ميتوان نجابت،
فداكاري، شجاعت و ديگر اوصاف اخلاقي قهرمانان را ستود و براي آنها احترام
قائل بود و حتي با دردها و رنجهايشان همدلي كرد و نسبت به همه ظلمها و
ستمهايي كه بر آنها شده است، فرياد اعتراض برآورد، با اين وصف، انديشههاي
آنان را، صرفنظر از هر گونه هيجان يا روابط احساسي و عاطفي مورد نقد و
بررسي قرار داد. ميتوان ارنستو چهگوارا را دوست داشت، اما ماركسيست نبود
يا ميتوان براي دفاعيه شجاعانة خسرو گلسرخي در بيدادگاههاي نظامي شاه
احترام قائل بود، و در عين حال در شجاعتش و فدا شدنش براي خلق راهحلي براي
نجات اين جامعه نديد. در روزگار گذشته ما قهرمان و مبارز و چريك و مجاهد و
شهيد كم نداشتيم. اما امروز احساس ميكنيم كه بسياري از آنان گويي
خوابگردهايي بودند كه خود نيز نميدانستند جامعه را به كدام مسير سوق
ميدهند. باز فراموش نكنيم بسياري از كساني كه امروز توليت امور ما را
برعهده دارند در زمره مبارزان و زندانديدهها و شكنجهشدههاي حكومت گذشته
بودند، اما عليرغم ادعاهاي خودشان، اين امر هيچگونه حقانيتي براي آنها و
براي صحت ديدگاههايشان ايجاد نميكند. همچنين، توجه داشته باشيم شما در
سرزميني بر قهرمانيها و شجاعتها تكيه ميكنيد كه تمام كوچه و
پسكوچههايش به نام شهيد و قهرماني نامگذاري شده است. ليكن، عليرغم وجود
اين همه قهرمان و شهيد در تاريخ اين سرزمين، شما هنوز تقدير ديگري را براي
جامعه ميجوييد. نكتة پاياني: استاد بزرگوار و گرانقدرم، جناب دكتر سروش!
در آخر يادآور ميشوم كه شما در اين ديار شاگردان بسياري، چون من
پروراندهايد كه همه آنها به شما مديونند و روزي نيست كه اين شاگردان در
دانشگاهها از ايدهها، درسها، مثالها و حتي تعابير شما در كلاسهايشان
سود نجويند، درست همانگونه كه در خصوص استاد بزرگوار ديگرم، دكتر داوري
چنين است. شما با مباحثتان افقهاي تازهاي براي تفكر در اين ديار
گشودهايدــ هر چند كه خود شما و نيز دكتر داوري و اساساً هر صاحب انديشة
ديگري ميپذيرد كه اين افقها، نهاييترين افقهاي تفكر نيستندــ و جامعة
ما نيز هم به خاطر انديشههاي شما و هم به خاطر شجاعت اخلاقيتان بسيار
به شما مديون است. در مقام يك دانشجو، هم از شما و هم از دكتر داوري، متمني
هستم كه در روزگاري كه انحطاط در جاي جاي سرزمينمان خانه استــ و اين
انحطاط و ريشههاي آن را نه صرفاً در حجرههاي تنگ و تاريك حوزهها يا در
جلسات اصحاب قدرت سياسي، بلكه بيشتر از آن در دانشگاهها و حتي در جريان
روشنفكري بايد جستوجو كردــ و در روزگاري كه ادب انساني، مهر و محبت
سرشار به همنوع، تحمل ديگري و قدرت ايجاد فضاي گفتوگو گوهرهاي بسيار
نايابي گشته است و خشونت در سراسر جامعهمان امري نهادينه و ساختاري شده
است، شما بزرگواران به ما دانشجويان و كوچكترها درس علو روح و بزرگ منشي و
منش علمي و طريق گفتوگو بياموزيد، كه اين روزها بسيار بدان نيازمنديم.
در پايان از هر گونه جسارتي كه در اين متن ممكن است به استاد خودم كرده
باشم، پوزش ميطلبم و سخن ارسطو را كه مطلع نخستين اثر منتشرة خويش بود،
پايانبخش اين سياهمشق قرار ميدهم: «من به افلاطون عشق ميورزم، اما به
حقيقت بيشتر». و بر اين سخن ارسطو بايد افزود: «اين نيز درسي است كه او از
استادش، افلاطون آموخته است». پينوشتها: 1. در خصوص بحث استعلا در
هايدگر براي نمونه نگاه كنيد به: Heidegger, Martin, Kant and the Problem
of Metaphysics, Translated from German to English by James Churchill,
Bloomington: Indiana University Press, USA, 1962, Pp. 74, 75,
81. Heidegger, Martin,
Phenomenological Interpretation of Kant’s Critique of Pure Reason,
Translated from German to English by Parvis Emad and Kenneth Maly,
Bloomington: Indiana University Press, 1997, Pp. 149, 252. 2. «نه امكان و
نه ميل داشتهام وقت نامحدود صرف ژرفپژوهي در سرگذشت فيلسوفي [يعني هگل]
كنم كه از آثارش بيزارم». [تأكيد از من است] (كارل پوپر، «جامعه باز و
دشمنان آن»، ترجمه عزتالله فولادوند، انتشارات خوارزمي، 1369، جلد 4، ص
1309) 3. والتر كاوفمن و آلسدر مكاينتاير، از هگلشناسان سرشناس، هر دو
به روش پوپر در ارائة انديشههاي هگل شديداً حمله ميكنند. نك: Walter
Kaufmann, "The Hegel Myth and Its Method", in "Hegel's Political
Philospophy", Alasdair MacIntyre (ed), Hegel. پيتر سينگر معتقد است:
«مدعاي پوپر به آن محكمي نيست كه به نظر ميآيد. اولاً مطالبي كه او نقل
كرده تقريباً همه نه از نوشتههاي خود هگل، بلكه از يادداشتهايي گرفته شده
كه دانشجويان وي از تقريراتش برداشتهاند. اين يادداشتها را ويراستاري پس
از مرگ هگل انتشار داده و در پيشگفتار توضيح ميدهد كه تا حدي آنها را
بازنويسي كرده است. ثانياً دست كم يكي از اين اظهارات مطنطن در ترجمه غلط
از كار درآمده است. جملهاي كه پوپر نقل ميكند اين است: "دولت مشي خدا در
سراسر جهان است"، كه ترجمة صحيحتر آن بايد چنين باشد: "مشيت خدا دربارة
جهان اين است كه دولت وجود داشته باشد"، و اين معنايي جز اين ندارد كه وجود
دولت به يك معنا بخشي از نظام الهي است. ثالثاً "دولت" در نزد هگل نه
صرفاً به معناي "حكومت"، بلكه دال بر كل حيات اجتماعي است. بنابراين، منظور
او نه تجليل و تكريم حكومت در برابر مردم، بلكه جامعه به طور كلي است.»
(پيتر سينگر، «هگل»، ترجمه عزتالله فولادوند، نشر طرح نو، 1379، صص 89 و
90) جالب است كه خود پوپر در يادداشتي كه بر چاپهاي بعدي
كتاب «جامعه باز و دشمنان آن» افزوده است، ميگويد: «فصلي كه به هگل اختصاص
دادهام، سخت مورد انتقاد واقع شده است». (كارل پوپر، «جامعه باز و دشمنان
آن»، ترجمه عزتالله فولادوند، انتشارات خوارزمي، 1369، جلد 4، ص 1306)
همچنين، پوپر تلويحاً به سرشت ايدئولوژيك اين كتاب اشاره دارد و ميگويد:
«نبايد از ياد برد كه من اين كتاب را براي اداي سهم خود در تلاش براي
پيروزي در جنگ نوشتهام». (همان، ص 1307) وي اضافه ميكند: «تصديق ميكنم
كه دربارة بعضي وقايع اشتباه كردهام. ... افزون براين، در فصل مورد بحث
چند اشتباه تاريخي مهمتر ... نيز هست، و به عقيدة ايشان [آقاي رادمن]،
نسبت دادن "بعضي اغراض پنهان" به هگل از لحاظ تاريخي ناموجه است. ...
اينگونه اشتباهها گرچه براي مورخانِ بهتر از من نيز پيش آمده، به هر حال
موجب تأسف است». (همان، ص 1308) همانگونه كه گفته شد، خود پوپر همچنين
اذعان ميدارد: «نه امكان و نه ميل داشتهام وقت نامحدود صرف ژرفپژوهي در
سرگذشت فيلسوفي كنم كه از آثارش بيزارم». (همان، ص 1309) همچنين ميافزايد:
«البته يقيناً مسألة اساسي يعني فلسفة اينهماني يا يگانگي واقعيت و
شاخصها را آنگونه كه ميبايست [در آن فصل] تحليل نكردهام. ... حتي اكنون
كه كتاب به پايان ميرسد، باز هم مانند هميشه به نقصهاي آن آگاهم. اين
نقصها، از يك جهت، برخاسته از گسترة كتاب است كه از حدود علاقههاي تخصصي
من فراتر ميرود، و از جهت ديگر، پيامد لغزشپذيري من». (همان، ص 1310) با
اين وصف، پوپر معتقد است: «اما سؤالي كه اهميت واقعي دارد اين است كه آيا
اين اشتباهها تأثيري در ارزيابي من از فلسفة هگل و پيامدهاي مصيببار آن
داشته است؟ پاسخ خود من اين است كه تأثيري نداشته است». (همان، ص 1308) 4.
در يكي از دانشگاههاي مشهور كشور در حوزه علوم انساني و فلسفه، در كلاس
درس فلسفه علم، دانشجويي كه از منظري هايدگري در باب موضوع مورد بحث، پرسشي
را مطرح ميكند، از استاد متخصص فلسفة علم و فلسفههاي تحليلي پاسخ
ميشنود: «اسم اين مرتيكه، هايدگر، را در كلاسهاي من نياوريد». در بسياري
از كلاسها، سمينارها، جلسات و محافل فكري، فلسفي يا روشنفكري، به بهانه
بحث تا نام هگل، نيچه يا هايدگر ميآيد، در برخي از مخاطبان آنچنان مقاومت،
حس استغنا و جهل آميخته با غرور وجود دارد كه به صرف گفتن اينكه آنها
فاشيست بودهاند و طرفداران آنها در ايران از خادمان فرهنگي قدرت سياسي
هستند، بحث خاتمه يافته تلقي ميشود. برخي از همكاران اينجانب در
دانشگاهها با اين معضل درگيرند كه در برخي از دانشگاهها و گروههاي فلسفه
و رشتههاي به اصطلاح مضاف، مثل فلسفه علم، فلسفه اخلاق يا فلسفه دين و
...، آن دسته از اساتيد يا مديرگروههاي علاقهمند به فلسفههاي تحليلي
حضور پررنگ اساتيد همكارشان را كه به حوزة فلسفههاي قارّهاي و فلسفههاي
اگزيستانس علاقهمندند روي برنميتابند؛ و دانشجويان متعددي در خصوص اين
امر گلهمند بوده و هستندــ و گلهمنديشان را بارها با خود اينجانب در
ميان گذاشتهاندــ كه برخي از گروههاي فلسفه و فلسفههاي بهاصطلاح مضاف
آزادي دانشجويانشان را در انتخاب استاد راهنما و موضوع رسالههاي
دانشگاهي، در چارچوب همان رشتههاي تحصيلي مورد نظر، به رسميت نميشناسند، و
بر اساس اين باور كه تنها بر اساس بسط «عقلانيت»، آن هم صرفاً در معنايي
كه در فلسفههاي تحليلي و در چارچوب تفكر دكارتيـكانتي معنا ميشود،
ميتوان كشور را نجات داد، و فلسفههايي از سنخ فلسفههاي هگل، نيچه و
هايدگر چيزي جز «حرفهاي نادقيق»، «فلسفههاي قهوهخانهاي»، «حرفهاي صدتا
يك غاز»، «ايدههاي شاعرانه»، و ترويج «احساسات و عاطفهگرايي» و
«عرفانبازي» و در نتيجه «آب به آسياب وضع موجود ريختن» نيست، آنها را به
انتخاب موضوعاتي مطابق مشرب فلسفههاي تحليلي سوق ميدهند. مشاهدة اين امور
را شايد بتوان يكي از مهمترين انگيزههاي اينجانب براي ورود به اين
ديالوگ با استاد بزرگوار خودم، دكتر سروش، در خصوص انتقاداتشان به دكتر
داوري برشمرد. 5. رضا داوري، نامه فرهنگ، سال دوازدهم، دوره سوم، بهار
1381، شمارة 43، مقاله سردبير، ص 5. 6. همان، ص 5. 7. رضا داوري، نامة
فرهنگ، سال چهاردهم، دورة سوم، زمستان 1383، شماره 54، ص 51. 8. همان، ص
58. 9. رضا داوري، نامه فرهنگ، شمارة 43، منبع فوقالذكر، ص 9. 10. همان، ص
10. 11. همان، ص 23. 12. همان، ص 16. 13. همان، ص 17. 14. رضا داوري، نامة
فرهنگ، شماره 54، منبع فوقالذكر، صص 48- 50. 15. همان، ص 15. 16. تمام
تأكيدها به واسطة خطوط زير خط از جانب اينجانب است. 17. رضا داوري، نامة
فرهنگ، سال چهارم، دورة سوم، تابستان 1383، شماره 52، ص 6. 18. تمام تعابير
داخل دو قلاب از جانب اينجانب به متن نقل قول افزوده شده است. 19. همان، ص
6. 20. همان، ص 6. 21. رضا داوري، نامة فرهنگ، شماره 54، منبع فوقالذكر، ص
7. 22. همان، ص 15. 23. همان، ص 15. 24. همان، ص 23. 25. همان، ص 23. 26.
همان، ص 185.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 1:28 توسط مدیر وبگاه
|
این وبگاه توسط گروهی از دانشجویان بیژن عبدالکریمی و زیر نظر او مدیریت میشود.